۲ سال پیش
» لانگ دیستنس اثر نفس سلیمانی
به پشت روی تخت زیر پنجره دراز کشیده ام احساس گرمای زیادی در تنم وجود دارد چَشمانم داغ است و پر از اشک هایی که بدون خواست من فرو میریزند
بادی میوزد
به حرکت پرده ها روبروی چَشمانم نگاه میکنم چقدر رها و سبکند
نمیدانم زنده ام !؟
چشم هایم را میبندم
باد خنکی میوزد
در ساق پاهایم درد احساس میکنم، در سرم ، در چشمانم، در قلبم
اشک هایم فرو میریزند
صورتش را روبروی صورتم تصور میکنم
لبخندش را
به لبهایش نگاه میکنم
دستانم را روی صورتش تکان میدهم
ب چشم هایش نگاه میکنم
سرم را روی سینه اش میگذارم و او مرا سخت در اغوش میگیرد
دلتنگ لحظه هایی میشوم ک هرگز جز در رویا تجربه نکرده ام
بخشی از زندگی ام که هرگز وجود خارجی نداشته است .
اشک هایم فرو میریزند .

وبلاگ نِت بوک
خیلی خوب بود