» جملاتی از کتاب سفر زندگی اثر جان پی استرلکی

جملاتی از کتاب سفر زندگی اثر جان پی استرلکی

*ما نمی‌توانیم تنها با آرزو کردن به بالای کوه برسیم و هر قدر هم که از ارتفاع بترسیم نمی‌توانیم با آرزو کردن از کوه پایین بیاییم اما اگر به سادگی پا در راه بگذاریم و قدم به قدم جلو برویم جایی نیست که نتوانیم به آن برسیم.


* هر یک از ما به دلیل تجاربمان دنیا را به شیوه متفاوتی می‌بینیم وقتی که شیر ،گوزن و کرکس را تا لبه ی پرتگاه دنبال می‌کند پرتگاه همان است اما جایی که گوزن در لبه آن مرگ را می‌بیند کرکس آزادی خود را می‌بیند.


* وقتی زرافه‌ها به جایی در ساوانا می‌رسند که رعد و برق علف‌ها را آتش زده به راهشان در آتش ادامه نمی‌دهند و آنجا هم نمی‌نشینند و از آتش گلایه نمی‌کنند یا به این دلیل که نمی‌توانند به درخت‌های مورد علاقه خود برسند کس دیگری را سرزنش نمی‌کنند در عوض راه دیگری پیدا می‌کنند و هر بار که چیز جدیدی یاد می‌گیرند آن را به خاطر می‌سپارند.


* رفتن به سمت چپ وقتی قرار است به سمت راست بروی فقط وقتی مشکل ساز می‌شود که هرگز به عقب برنگردی یا کاملاً از پیش رفتن دست برداری.


* میمون‌ها میوه‌های مختلف را می‌چشند و یاد می‌گیرند کدام یک خوب و کدام یک بد است اگر به میوه‌ای بر بخورند که بر خلاف ظاهرش خوردنی نیست از خوردن سایر میوه‌ها دست نمی‌کشند همچنین به خوردن میوه‌ای که خوردنی نیست ادامه نمیدهند.


*شهامت از آن آنان است که خودشان یک روز صبح در آینه نگاه می‌کنند و روشن و صریح این عبارت را به خودشان می‌گویند: آیا من حق اشتباه کردن دارم ...فقط همین چند واژه ..

شهامت نگاه کردن به زندگی خود از روبرو و هیچ هماهنگی و سازگاری در آن ندیدن..

شهامت همه چیز را شکستن همه چیز را زیر و رو کردن به خاطر خودخواهی؟ خودخواهی محض؟ البته که نه، نه به خاطر خودخواهی... پس چه؟ غریزه بقا ؟میل به زنده ماندن ؟روشن بینی؟ ترس از مرگ؟

شهامت با خود روبرو شدن.. دست کم یک بار در زندگی.. روبرو با خود ..تنها خود.. همین .

اما چه کسی این حق را به تو خواهد داد .چه کسی جز خودت..

من این حق را به خود ندادم ..هیچ حقی برای خود قائل نشدم.. در بند اسیر و وظایف..


۹۶/۱۰/۲۳



فرم ارسال نظر