» جملاتی از کتاب کنار رود پیدرا نشستم و گریستم اثر پائولو کوئلیو

جملاتی از کتاب کنار رود پیدرا نشستم و گریستم اثر پائولو کوئلیو

*لحظه جادویی را به خاطر می‌سپارم همان دمی که در آن یک بله یا خیر می‌تواند سراسر هستی‌مان را دگرگون کند .

*سعی کن زندگی کنی خاطره مال پیرمردها و پیرزن‌هاست .

* راه با پیمودنش ساخته می‌شود .

*باید خطر کرد تنها هنگامی معجزه زندگی را به راستی درک می‌کنیم که بگذاریم نامنتظره رخ دهد .

*خداوند هر روز با خورشید لحظه‌ای را به ما می‌بخشد که در آن می‌توانیم هر آنچه که ما را ناشاد می‌کند دگرگون کنیم .هر روز می‌کوشیم وانمود کنیم که این لحظه را نمی‌فهمیم که وجود ندارد که امروز مانند دیروز است و همچون فردا خواهد بود. اگر هر کس به روز خود توجه کند آن لحظه جادویی را کشف می‌کند تا دگرگون شویم. وادارمان می‌کند به جستجوی رویاهایمان برویم، رنج خواهیم برد ،لحظه‌های دشواری خواهیم داشت مأیوس می‌شویم اما همه این‌ها گذرایند و اثری بر جای نمی‌گذارند در آینده می‌توانیم مغرورانه و با ایمان به گذشته نگاه کنیم .بدبخت کسی که می‌ترسد خطر کند.


* با معجزاتی که خدا در هر روز تو کاشته بود چه کردی؟ با استعدادهایی که پروردگارت به تو سپرده بود چه کردی؟ در گودالی دفنشان کردی چون می‌ترسیدی از دستشان بدهی؟ پس میراث تو این است ..یقین که زندگیت را هدر داده‌ای .


*زندگی به من یاد داد که می‌توانیم یاد بگیریم، یاد گرفتم که می‌توانیم تغییر کنیم، حتی اگر غیر ممکن به نظر برسد. گاهی اندوهی ژرف ما را فرا می‌گیرد که نمی‌توانیم مهارش کنیم .میفهمیم که لحظه جادویی آن روز گذشته هیچ نکرده‌ایم ،اگر تولد دوباره نیابیم اگر بار دیگر با معصومیت و شیفتگی کودکی به زندگی ننگریم دیگر معنایی در زندگی نخواهد ماند. به کودک درونمان گوش بسپاریم، کاری کنیم که راضی باشد حتی اگر مستلزم رفتاری نامأنوس باشد حتی اگر از نظر دیگران احمقانه بنماید.

* لحظه‌هایی هست که باید در آنها خطر کرد گام‌های جنون آمیز برداشت. کسی که خردمند است تنها به این خاطر خردمند است که عشق می‌ورزد و کسی که احمق است تنها به این خاطر احمق است که فکر می‌کند می‌تواند عشق را بفهمد.

* عشق یعنی اختیار از کف دادن

*بعضی‌ها با کسی قهر می‌کنند، با خودشان قهر می‌کنند ،با زندگی قهر می‌کنند، بعد کم کم در مغزشان شروع می‌کنند به خلق یک قطعه تئاتر و نمایشنامه بر اساس ناکامی‌های خودشان می‌نویسند.

* در زندگی چیزهایی هست که ارزشش را دارد که آدم تا آخر خط برایشان بجنگد .

*دیگری کسی است که به من آموخته‌اند باشم اما من نیستم .دیگری اعتقاد دارد که انسان مجبور است تمام زندگی‌اش را به این فکر کند که چطور آنقدر پول جمع کند که وقتی پیر شد از گرسنگی نمیرد. آنقدر فکر می‌کند و آنقدر نقشه می‌کشد که تنها وقتی می‌فهمد زنده است که روزگارش روی زمین به پایان رسیده و خیلی دیر شده. دیگری از زدن حرف‌های ابلهانه می‌ترسد .

کسی که در برابر راز زندگی حیرت زده می‌شود ، قلبش به روی معجزه‌ها باز است و در آن چه می‌کند احساس شادی و شیفتگی می‌کند فقط دیگری از ترس نومیدی نمی‌گذاشت من اینطور رفتار کنم.

* شکست وجود دارد اما هیچکس از آن نمی‌گریزد به همین خاطر بهتر است آدم در چند نبرد به خاطر رویاهایش ببازد تا اینکه شکست بخورد بدون آنکه بداند به خاطر چه می‌جنگد .


*کسی باش که واقعا دلت می‌خواهد باشد.


* عشق خوراک هستی ماست.


*حقیقت همواره همان جایی است که ایمان است .

* وقتی در تنهایی محبت می‌کنم آوای خردمندتری به جای من حرف می‌زند.


* ما بزرگترین شگفتی دنیای خودمان هستیم اگر به اندازه دانه شنی ایمان داشته باشیم میتوانیم آن کوه‌ها را جابجا کنیم .این عطیه مال کسی است که آن را بپذیرد .فقط کافی است بپذیرد بپذیرد و از اشتباه کردن نترسد .


*خداوند به انسان همان باری را می‌دهد که می‌تواند تحمل کند .


*هر شک و تردیدی داری را از بین ببر ،هر تصمیمی گرفتی با تمام وجود آنجا باش .


*از متفاوت بودن نترس .


* ما در مقابل قلبمان می‌جنگیم چون از اندوه رنج و وانهادگی می‌ترسیم، همیشه می‌دانستم عشق راستین فراتر از همه چیز است و مرگ بهتر از عشق نورزیدن است.


* عشق به هر بهایی ارزش دارد.


*عشق تنها با عشق ورزیدن یافته می‌شود.

عشق سوال نمی‌کند چون آدم شروع می‌کند به فکر کردن و بعد کم کم می‌ترسد. یک ترس وصف نشدنی است .فایده‌ای ندارد که سعی کنی به زبان بیاوری اش، شاید ترس از ناامیدی پذیرفته نشدن ،شکستن باشد .احمقانه به نظر می‌رسد. اما اینطور است برای همین نباید پرسید. باید عمل کرد .همانطور که چند بار گفته‌ای باید خطر کرد.

* سقوط از طبقه سوم همان قدر آسیب می‌رساند که سقوط از طبقه صدم .اگر بنا بود سقوط کنم بهتر بود از بلندترین جا سقوط می‌کردم.

* وقتی شجاعانه به دنبال عشق بگردیم خودش را نشان می‌دهد و عشق‌های بیشتری را هم جذب می‌کند اگر کسی ما را بخواهد همه ما را می‌خواهند اما اگر تنها باشیم تنهاتر هم می‌شویم زندگی خیلی عجیب است

*ترس باعث می‌شود از نشان دادن احساساتمان خجالت بکشیم .

*کاملاً در اشتباهی کسی که به جستجوی خدا می‌رود دارد وقتش را تلف می‌کند .می تواند راه‌های بسیاری را طی کند به آیین‌ها و فرقه‌های زیادی پناه ببرد اما این گونه هرگز او را نخواهد یافت. خدا اینجاست اکنون که کنار ما می توانیم او را در این مهر، در این زمین و این لباس‌ها ببینیم. این ملاقات آسان نیست در حینی که خدا ما را وادار به شرکت در راز خودش می‌کند احساس سرگشتگی می‌کنیم ، او مدام از ما می‌خواهد به دنبال رویاها و قلب خودمان برویم این کار دشوار است چون به زندگی شیوه‌ای دیگر عادت کرده‌ایم خدا دوست دارد ما را شاد ببیند.

اگر بپذیریم که خدا ما را برای شادی خلق کرد باید فرض کنیم هر چیزی که ما را به سوی اندوه شکست می‌برد تقصیر خود ماست.

* این لیوان را بشکن و ما را از تمام پیش داوری‌های لعنتی آزاد کن از این نیاز به یافتن و توضیحی برای هر چیزی از این اجبار که فقط باید کاری را بکنیم که دیگران تایید می‌کنند .

*با یک جا ماندن وقت تلف می‌کنی در خاکی ریشه می‌دوانی که دیگر در آن هیچ نمی‌روی.


*هرگز نمی‌توانیم درباره زندگی دیگران قضاوت کنیم چون هر کس رنج‌ها و وانهادگی‌های خودش را دارد اینکه بدانی در راه درستی هستی یک چیز است اما اینکه فکر کنی راه درست فقط همین است چیز دیگری است.


فرم ارسال نظر