» جملاتی از کتاب ملت عشق اثر الیف شافاک

جملاتی از کتاب ملت عشق اثر الیف شافاک

عادت‌ها نیازها و سلیقه‌هایت را تغییر بده.


به هیچ متمم و صفتی نیاز ندارد عشق

خود به تنهایی دنیایی است عشق

یا درست در میانش هستی در آتشش

یا بیرونش هستی در حسرتش


* در زندگی مشترک چیزهای مهم دیگری جز عشق هم وجود دارد مثل مدارا با یکدیگر، مهربانی، تفاهم ،احترام و مهمتر از همه بخشندگی..


* اللا نمی‌توانست پایان چیزی را قبول کند فرقی نمی‌کند آن چیز یک دوره باشد ،عادت قدیمی باشد یا رابطه‌ای که خیلی وقت پیش تمام شده، مرگ آن چیز یا پدیده را بپذیر و با تمام شدن‌ها روبرو شو...


* واقعیتی وجود دارد که نباید فراموش کنی در این لحظه حداقل ۲۰ نفر هستند که می‌خواهند جای تو باشند و شرایط و امکانات تو را داشته باشند.


* عشق جوهره و هدف اصلی زندگی است ..روزی می‌رسد که عشق به چابکی گریبان همه را می‌گیرد حتی گریبان آنهایی که از آن فرار می‌کنند ..حتی گریبان کسانی را که از کلمه رمانتیک مثل نوعی گناه استفاده می‌کنند.


ما زبان را ننگریم و قال را

ما درون را بنگریم و حال را

موسیا آدابدانان دیگرند

سوخته جان و روانان دیگرند

ملت عشق از همه دین‌ها جداست

عاشقان را ملت و مذهب خداست

(مثنوی معنوی)


* میان فنا شدن در خدا و فنا شدن عقل تار مویی فاصله است می‌گوید.

*مگر نمیگوید ما از رگ گردن به شما نزدیک‌ترین ...خدا در آسمان ،فرسنگ‌ها دور از اینجا ،روی تختی ننشسته است که! هر آن همه جاست و درون همه ما است از این رو هیچگاه ترکمان نمی‌کند. خودش را چطور می‌تواند ترک کند؟


قاعده اول :

کلماتی که برای توصیف پروردگار به کار می‌بریم، همچون آینه‌ای است که خود را در آن می‌بینیم . هنگامی که نام خدا را می‌بری ابتدا اگر موجودی ترسناک و شرم آور به ذهنت بیاید به این معناست که تو نیز در بیشتر مواقع در ترس و شرم به سر می بری اما اگر هنگامی که نام خدا را می‌شنوی ابتدا عشق و لطف و مهربانی به یادت آمد به این معناست که این صفات در وجود تو نیز وجود دارد.


* به بهای جانم دفاع می‌کنم از جان؛ قسم خورده ام به مورچه به مورچه هم آسیب نرسانم .دست یاری رساندن است وظیفه‌ام، زندگی بخشیدن ...برای دفاع از فرد ضعیف هر کاری بتوانم می‌کنم..


ضعف‌های درونی خود را با خشونت نشان می‌دهد.


* چون ممکن است روزی عاشق کس دیگری شوم، آدمی را که امروز دیوانه وار عاشقش هستم ترک کنم ؟؟؟


*در جستجوی زندگی هستم که به زندگی اش بیرزد... همینطور دانشی که به دانستنش بیرزد.

من آن طوفانم که در جهتی می‌وزم که خودم می‌خواهم.


قاعده دوم:

پیمودن راه حق کار دل است نه کار عقل ،راهنمایت همیشه دلت باشد نه سری که بالای شانه‌هایت است .از کسانی باش که به نفس خود آگاهند نه از کسانی که نفس خود را نادیده می‌گیرند .


مانند پرنده‌ای غریب

نتوانی پرید

مادامی که آنجایی

در پوست تخم جان

نترس و بشکن پوست را

به سلامت خواهی پرید


* شریعت مانند چراغ است ،روشنایی می‌بخشد اما نباید فراموش کرد که چراغ هنگام راه رفتن در تاریکی به کارآن می ‌آید که جلوی پایت را ببینی.. بعد از شریعت نوبت طریقت است ،بعد از طریقت نوبت معرفت ،بعد از معرفت هم نوبت حقیقت. اگر جهت اساسی فراموش شود و انسان شریعت را نه وسیله که هدف بشمارد ...آن چراغ دیگر چه فایده‌ای دارد؟؟؟


قاعده سوم:

قرآن را می‌توان در چهار سطح خواند .سطح اول معنای ظاهری است .بعدی معنای باطنی است. سومی بطن بطن است. سطح چهارم چنان عمیق است که در وصف نمی‌گنجد.

*ما مذهب و دین و زبان را عامل جدایی نمی‌دانیم همه عالم را یکی می‌دانیم به حرفی که از دهان دیگران در می‌آید گناه نمی‌گوییم زیرا درون دل‌ها را خدا می‌داند نه ما .از این رو سکوت می‌کنیم و کسی را نمی‌آزاریم. مذهب ما یکی است آن هم خداست.


* از نظر خیلی‌ها توکل کردن به معنای منفعل ماندن است اما درست برعکس، توکل حالت آرامش محض است که پذیرش و سازگاری با خود به ارمغان می‌آورد.


قاعده چهارم:

صفات خدا را می‌توانی در هر ذره کائنات بیابی چون او نه در مسجد و کلیسا و صومعه بلکه هر آن همه جا هست. همانطور که کسی نیست که او را دیده و زنده باشد کسی هم نیست که او را دیده و مرده باشد هر که او را بیابد تا ابد نزدش می‌ماند .


قاعده پنجم :

کیمیای عقل با کیمیای عشق فرق دارد. عقل محتاط است. ترسان و لرزان گام برمی‌دارد. با خودش می‌گوید (مراقب باش ،آسیبی نبینی..) اما مگر عشق اینطور است؟ تنها چیزی که عشق می‌گوید اینطور است...خودت را رها کن.. بگذار برود ...


قاعده ششم :

اکثر درگیری‌ها ،پیش داوری‌ها و دشمنی‌های این دنیا از زبان منشا می‌گیرد ..تو خودت باش به کلمه‌ها زیاد بها نده... راستش ،در دیار عشق زبان حکم نمی‌راند .عاشق بی زبان است .


خدابه انسان باری را نمی‌دهد که توان حملش را نداشته باشد .


قاعده هفتم:

در این زندگانی اگر تک و تنها در گوشه انزوا بانی بمانی و فقط پژواک صدای خود را بشنوی نمی‌توانی حقیقت را کشف کنی ..فقط در آینه انسان دیگری است که می‌توانی خودت را کاملاً ببینی.


قاعده هشتم:

هیچ‌گاه نومید مشو. اگر همه درها هم به رویت بسته شوند، سرانجام او کوره راهی مخفی را که از چشم همه پنهان مانده، به رویت باز می‌کند. حتی اگر هم‌اکنون قادر به دیدنش نباشی، بدان که در پس گذرگاه‌های دشوار باغ‌های بهشتی قرار دارد. شکر کن! پس از رسیدن به خواسته‌ات شکر کردن آسان است. صوفی آن است که حتی وقتی خواسته‌اش محقق نشده، شکر گوید.


قاعده نهم:

صبر کردن به معنای ماندن و انتظار کشیدن نیست. به معنای آینده‌نگر بودن است. صبر چیست؟ به تیغ نگریستن و گل را پیش چشم مجسم کردن است، به شب نگریستن و روز را در خیال دیدن است. عاشقانِ خدا صبر را همچون شهد شیرین به کام می‌کشند و هضم می‌کنند. می‌دانند زمان لازم است تا هلال ماه به بدر کامل بدل شود.


قاعده دهم:

به هر سو که می‌خواهی – شرق، غرب، شمال یا جنوب – برو، اما هر سفری که آغاز می‌کنی سیاحتی به درون خود بدان! آنکه به درون خود سفر می‌کند، سرانجام ارض را طی می‌کند.


قاعده یازدهم:

قابله می‌داند که زایمان بی‌درد نمی‌شود. برای آنکه «تویی» نو و تازه از تو ظهور کند باید برای تحمل سختی‌ها و دردها آماده باشی.


قاعده دوازدهم:

عشق سفر است. مسافر این سفر چه بخواهد چه نخواهد، از سر تا پا عوض می‌شود. کسی نیست که رهرو این راه شود و تغییر نکند.


قاعده سیزدهم:

در این دنیا بیش از ستاره‌های آسمان، مرشدنما و شیخ‌نما هست. مرشد حقیقی آن است که تو را به دیدن درون خودت و کشف کردن زیبایی‌های باطنت رهنمون می‌شود. نه آن که به مریدپروری مشغول شود.


* به حرف دیگران اهمیت نده،انتقاد و حرف های انها نمیگذارد هیچ کاری بکنی.

* انسان در وهله اول باید از شر چیزی خلاص شود که در این دنیا بیشترین اهمیت را برایش دارد.

* برای همه ما زندگی رشته‌ای از تولدها و مرگهاست .آغازها و پایان‌ها .برای تولد لحظه‌ای باید لحظه پیش از آن بمیرد .همانطور که برای زایش من جدید، من کهنه باید پژمرده و خشک شود.

* مگر ممکن است رویاهایمان از سرنوشتمان جدا باشد؟


قاعده چهاردهم:

به جای مقاومت در برابر تغییراتی که خدا برایت رقم زده است، تسلیم شو. بگذار زندگی با تو جریان یابد، نه بی تو. نگران این نباش که زندگی‌ات زیر و رو شود. از کجا معلوم زیر زندگی‌ات بهتر از رویش نباشد.


قاعده پانزدهم:

خدا هر لحظه در حال کامل کردنِ ماست، چه از درون و چه از بیرون. هر کدام ما اثر هنریِ ناتمامی است. هر حادثه‌ای که تجربه می‌کنیم، هر مخاطره‌ای که پشت سر می‌گذاریم، برای رفع نواقصمان طرح‌ریزی شده است. پروردگار به کمبودهایمان جداگانه می‌پردازد، زیرا اثری که انسان نام دارد در پی کمال است.


چرا انسان باید در پی هدفی باشد که از آنچه خدا برایش در نظر گرفته پست تر باشد ؟چرا خودش را پست کند چرا حال که وزیر است خود را رزیل کند؟


قاعده شانزدهم:

خدا بی‌نقص و کامل است، او را دوست داشتن آسان است. دشوار آن است که انسان فانی را با خطا و صوابش دوست داشته باشی. فراموش نکن که انسان هر چیزی را فقط تا آن حد که دوستش دارد، می‌تواند بشناسد. پس تا دیگری را حقیقتا در آغوش نکشی، تا آفریده را به خاطر آفریدگار دوست نداشته باشی، نه به قدر کافی ممکن است بدانی، نه به قدر کافی ممکن است دوست داشته باشی.


قاعده هفدهم:

آلودگی اصلی نه در بیرون و در ظاهر، بلکه در درون و دل است. لکه ظاهری هر قدر هم بد به نظر بیاید، با شستن پاک می‌شود، با آب تمیز می‌شود. تنها کثافتی که با شستن پاک نمی‌شود حسد و خباثت باطنی است که قلب را مثل پیه در میان می‌گیرد.


قاعده هجدهم:

تمام کائنات با همه لایه‌ها و با همه بغرنجی‌اش در درون انسان پنهان است. شیطان مخلوقی ترسناک نیست که بیرون از ما در پی فریب دادنمان باشد، بلکه صدایی است در درونِ خودمان. در خودت به دنبال شیطان بگرد، نه در بیرون و در دیگران. و فراموش نکن هر که نفسش را بشناسد، پروردگارش را شناخته است. انسانی که نه به دیگران، بلکه به خود بپردازد، سرانجام پاداشش شناخت آفریدگار است.


* منظم باش و از وقتت بهتر استفاده کن .روغن و شکر و نمک را حذف کن .زندگیت را بررسی کن ،به بدنت برس و دلت را روی عشق باز کن .

*عدد ۴۰ نماد بیداری معنوی است .

*زندگی را آنقدر سخت نگیر که روحت پیر شود .


شکست را به جان بخر ...نومیدی را ..و حزن را..

اما هرگز دست از جستجوی عشق برندار ..

تا زمانی که کاوشگر عشق باشی ،برنده‌ خواهی بود.


قاعده نوزدهم:

اگر چشم انتظار احترام و توجه و محبت دیگرانی، ابتدا این‌ها را به خودت بدهکاری. کسی که خودش را دوست نداشته باشد ممکن نیست دیگران دوستش داشته باشند. خودت را که دوست داشته باشی، اگر دنیا پر از خار هم بشود، نومید نشو، چون به زودی خارها گل می‌شود.


* اگر خودت را شایسته رفتار خوب ندانی مگر می‌توانی از دست دیگران عصبانی شوی که چرا با تو خوب رفتار نمی‌کنند؟؟


قاعده بیستم:

اندیشیدن به پایانِ راه کاری بیهوده است. وظیفه تو فقط اندیشیدن به نخستین گامی است که برمی‌داری. ادامه‌اش خودبه‌خود می‌آید.


قاعده بیست و یکم:

به هر کدام ما صفاتی جداگانه عطا شده است. اگر خدا می‌خواست همه عینا مثل هم باشند، بدون شک همه را مثل هم می‌آفرید. محترم نشمردن اختلاف‌ها و تحمیل عقاید صحیح خود به دیگران بی‌احترامی است نسبت به نظام مقدس خدا.


* شک کردن چیز بدی نیست، اینکه شک کنی یعنی زنده‌ای در جستجوای


قاعده بیست و دوم:

عاشق حقیقی خدا وارد میخانه که بشود، آنجا برایش نمازخانه می‌شود. اما آدم دائم الخمر وارد نمازخانه هم که بشود، آن جا برایش میخانه می‌شود. در این دنیا هر کاری که بکنیم، مهم نیتمان است، نه صورتمان.


امکان دارد راسخ‌ترین اعتقادمان از سوء تفاهمی ساده سرچشمه گرفته باشد، راستش در زندگی نیازی نیست در موضوعی پافشاری کرد زیرا زندگی یعنی تغییر مداوم.


*نفس اماره: نفس خام و بکر و نتراشیده که مدام دیگران را مقصر می‌شمارد

نفس لوامه :نفس سرزنشگر یا مقصر کننده

نفس معهمه :الهام گیرنده از هرچه می‌بیند

نفس مطمئنه :قلب نمی‌شکند، حق نمی‌خورد ،عیوب دیگران را می‌پوشاند

نفس راضیه :به امور دنیای اهمیت نمی‌دهد و فریب دنیا را نمی‌خورد

نفس مرضیه :چراغ راه دیگران می‌شود.


قاعده بیست و سوم:

زندگی اسباب بازی پر زرق و برقی است که به امانت به ما سپرده‌اند. بعضی‌ها اسباب بازی را آن قدر جدی می‌گیرند که به خاطرش می‌گریند و پریشان می‌شوند. بعضی‌ها هم همین که اسباب بازی را به دست می‌گیرند کمی با آن بازی می‌کنند و بعد می‌شکنندش و می‌اندازندش دور. یا زیاده بهایش می‌دهیم یا بهایش را نمی‌دانیم. از زیاده روی بپرهیز. صوفی نه افراط می‌کند و نه تفریط. صوفی همیشه میانه را بر می‌گزیند.


قاعده بیست و چهارم:

حال که انسان اشرف مخلوقات است، باید در هر گام به خاطر داشته باشد که خلیفه‌ی خدا بر زمین است و طوری رفتار کند که شایسته‌ی این مقام باشد. انسان اگر فقیر شود، به زندان افتد، آماج افترا شود، حتی به اسارت رود، باز هم باید مانند خلیفه‌ای سرافراز، چشم و دل سیر و با قلبی مطمئن رفتار کند.


* متعصب‌ها به جای آنکه خود را در عشق خدا فنا کنند و با نفس خود جهاد کنند، همیشه با دیگران می‌جنگند و از نسلی به نسل دیگر تخم ترس می‌پاشند. اگر انسان بدبینانه نگاه کندبه همه جا طبیعی است که همه جا بدی ببیند.


قاعده بیست و پنجم:

فقط در آینده دنبال بهشت و جهنم نگرد. هرگاه بتوانیم یکی را بدون چشمداشت و حساب و کتاب و معامله دوست داشته باشیم، در اصل در بهشتیم. هرگاه با یکی منازعه کنیم و به نفرت و حسد و کین آلوده شویم، با سر به جهنم افتاده‌ایم.


*حضرت علی موقع عصبانیت آن مرد کافر را نکشت ..پس موقعی که کسی عصبیت میکنه برنفس خود غلبه کن و پاسخ نده ...متوجه ای؟؟؟؟

وقتی از کسی عصبی میشی ،چهره ان را با چهره کسی که دوستش داری عوض کن ...


قاعده بیست و ششم:

کائنات وجودی واحد است. همه‌چیز و همه‌کس با نخی نامرئی به هم بسته‌اند. مبادا آه کسی را برآوری؛ مبادا دیگری را، به خصوص اگر از تو ضعیف‌تر باشد، بیازاری. فراموش نکن اندوه آدمی تنها در آن سوی دنیا ممکن است همه انسان‌ها را اندوهگین کند. و شادمانی یک نفر ممکن است همه را شادمان کند.


در ورای هر شری ،خیری وجود دارد که از آن بی‌خبریم.


قاعده بیست و هفتم:

این دنیا به کوه می‌ماند، هر فریادی که بزنی، پژواک همان را می‌شنوی. اگر سخنی خیر از دهانت برآید، سخنی خیر پژواک می‌یابد. اگر سخنی شر بر زبان برانی، همان شر به سراغت می‌آید. پس هر که درباره‌ات سخنی زشت بر زبان راند، تو چهل شبانه روز درباره آن انسان سخن نیکو بگو. در پایان چهلمین روز می‌بینی همه چیز عوض شده. اگر دلت دگرگون شود، دنیا دگرگون می‌شود.


* اگر کسی به تو بدی کرد و بدی گفت تو چهل روز به او نیکی کن بعد همه چیز عوض می‌شود .

اگر دلت دگرگون شود دنیا دگرگون می‌شود .

*بعضی آدم‌ها این گونه‌اند.. ترس‌ها و پیش داوری‌های خود را به دیگران نسبت می‌دهند و عیب‌ها و ضعف‌های خود را در آنها می‌بینند. بار اصلی این است ذهنشان پر از ظن است بعد هم زیر این بار له می‌شوند.


قاعده بیست و هشتم:

گذشته مهی است که روی ذهنمان را پوشانده. آینده نیز پس پرده خیال است. نه آینده‌مان مشخص است، نه گذشته‌مان را می‌توانیم عوض کنیم. صوفی همیشه حقیقت زمان حال را در می‌یابد.


قاعده بیست و نهم:

تقدیر به آن معنا نیست که مسیر زندگیمان از پیش تعیین شده. به همین سبب این که انسان گردن خم کند و بگوید: «چه کنم، تقدیرم این بوده»، نشانه‌ی جهالت است. تقدیر همه‌ی راه نیست، فقط تا سر دو راهی‌هاست. گذرگاه مشخص است، اما انتخاب گردش‌ها و راه‌های فرعی در دست مسافر است. پس نه بر زندگی‌ات حاکمی و نه محکوم آن.


قاعده سی ام:

صوفی حقیقی آن است که اگر دیگران سرزنشش کنند، عیبش بجویند، بدش بگویند، حتی به او افترا ببندند، دهانش را بسته نگه دارد و درباره کسی حتی یک کلمه حرف ناشایست نزند. صوفی عیب را نمی‌بیند، عیب را می‌پوشاند.


قاهده سی و یکم:

برای نزدیک شدن به حق باید قلبی مثل مخمل داشت. هر انسانی به شکلی نرم شدن را فرا می‌گیرد. بعضی‌ها حادثه‌ای را پشت سر می‌گذراند، بعضی‌ها مرضی کشنده را؛ بعضی‌ها درد فراق می‌کشند، بعضی‌ها درد از دست دادن مال… همگی بلاهای ناگهانی را پشت سر می‌گذاریم، بلاهایی که فرصتی فراهم می‌آورند برای نرم کردن سختی‌های قلب. بعضی‌هایمان حکمت این بلایا را درک می‌کنیم و نرم می‌شویم، بعضی‌هایمان اما افسوس که سخت‌تر از پیش می‌شویم.


قاعده سی و دوم:

همه پرده‌های میانتان را یکی یکی بردار تا بتوانی با عشقی خالص به خدا بپیوندی. قواعدی داشته باش، اما از قواعدت برای راندن دیگران یا داوری درباره‌شان استفاده نکن. به ویژه از بت‌ها بپرهیز، ای دوست. و مراقب باش از راستی‌هایت بت نسازی! ایمانت بزرگ باشد، اما با ایمانت در پی بزرگی مباش!


* خدا کبر را دوست ندارد می‌خواهد متواضع باشیم. از این رو حتی در قضایایی که حق کاملاً با ماست نباید برتری خود را به رخ بکشیم.

مولانا: عشق چیزی نیست که بیرون بشود پیدایش کرد، درونی است .تنها کاری که باید بکنیم این است که موانعی را که در درونمان جلوی عشق را می‌گیرد پیدا کنیم و از میان برداریم.


کور بودن بیننده خللی در نور خورشید ندارد.


قاعده سی و سوم:

در این دنیا که همه می‌کوشند چیزی شوند، تو “هیچ” شو. مقصدت فنا باشد. انسان باید مثل گلدان باشد. همان طور که در گلدان نه شکل ظاهر، بلکه خلا درون مهم است، در انسان نیز نه ظن منیت، بلکه معرفت هیچ بودن اهمیت دارد.


عشق نوعی میلاد است .اگر پس از عشق همان انسانی باشیم که قبل از عشق بودیم به این معناست که به قدر کافی دوست نداشته‌ایم .اگر کسی را دوست داشته باشی با معناترین کاری که می‌توانی به خاطر او انجام دهی تغییر است.

باید چندان تغییر کنی که تو از تو بودن به در آیی.


قاعده سی و چهارم:

تسلیم شدن در برابر حق نه ضعف است نه انفعال. برعکس، چنین تسلیم شدنی قوی شدن است به حد اعلی. انسان تسلیم شده سرگردانی در میان موج‌ها و گرداب‌ها را رها می‌کند و در سرزمینی امن زندگی می‌کند.


قاعده سی و پنجم:

در این زندگی فقط با تضادهاست که می‌توانیم پیش برویم. مومن با منکر درونش آشنا شود، ملحد با مومن درونش. شخص تا هنگامی که به مرتبه انسان کامل برسد پله پله پیش می‌رود. و فقط تا حدی که تضادها را پذیرفته، بالغ می‌شود.


ایا جسارتش را داری که خودت را تغییر دهی؟


قاعده سی و ششم:

از حیله و دسیسه نترس. اگر کسانی دامی برایت بگسترانند تا صدمه‌ای به تو بزنند، خدا هم برای آنان دام می‌گسترد. چاه کن اول خودش ته چاه است. این نظام بر جزا استوار است. نه یک ذره خیر بی‌جزا می‌ماند، نه یک ذره شر. تا او نخواهد برگی از درخت نمی‌افتد. فقط به این ایمان بیاور.


قاعده سی و هفتم:

ساعتی دقیق‌تر از ساعت خدا نیست. آن قدر دقیق است که در سایه‌اش همه‌چیز سر موقعش اتفاق می‌افتد. نه یک ثانیه زودتر، نه یک ثانیه دیرتر. برای هر انسانی یک زمان عاشق شدن هست، یک زمان مردن.


قاعده سی و هشتم:

برای عوض کردن زندگیمان، برای تغییردادن خودمان هیچگاه دیر نیست. هر چند سال که داشته باشیم، هر گونه که زندگی کرده باشیم، هر اتفاقی که از سر گذرانده باشیم، باز هم نو شدن ممکن است. حتی اگر یک روزمان درست مثل روز قبلش باشد، باید افسوس بخوریم. باید در هر لحظه و در هر نفسی نو شد. برای رسیدن به زندگی نو باید پیش از مرگ مُرد.


قاعده سی و نهم:

حتی اگر نقطه‌ها مدام عوض شوند، کل همان است. به جای دزدی که از این دنیا می‌رود، دزدی دیگر به دنیا می‌آید. جای هر انسان درستکاری را انسانی درستکار می‌گیرد. کل هیچگاه دچار خلل نمی‌شود، همه چیز سرجایش می‌ماند، در مرکزش… هیچ چیز هم از امروز تا فردا به یک شکل نمی‌ماند، تغییر می‌کند. به جای هر صوفی‌ای که می‌میرد، صوفی‌ای دیگر می‌زاید.


قاعده چهلم:

عمری که بی عشق بگذرد، بیهوده گذشته است. نپرس که آیا باید در عشق الهی باشم یا عشق مجازی، عشق زمینی یا عشق آسمانی، یا عشق جسمانی؟ از تفاوت‌ها تفاوت می‌زاید. حال آنکه به هیچ متمم و صفتی نیاز ندارد عشق. خود به تنهایی دنیایی است عشق. یا درست در میانش هستی، در آتشش، یا بیرونش هستی، در حسرتش.

تگ ها :   ایمان
فرم ارسال نظر