» جملاتی از کتاب مادام بوواری اثر گوستاو فلوبر
عشق باید یکدفعه و با فوران و افتخار به سراغ آدم بیاید، طوفانی از آسمانها که به زندگی فرود آید و در آن انقلاب کند، میل و اراده را مثل یک برگ ریشهکن کند و تمام قلب را به درون پرتگاه بیاندازد.
عقاید فلسفیاش مانع سلیقههای هنری او نمیشد. از نظر او عقل نباید احساس را ضایع کند.
آنچه را قبلاً خرافات به مردم قول داده بود، اکنون علم به مردم ارزانی کرده است.
اِما مرتبا و ناخودآگاه به فکر بچه فرو میرفت و دوست داشت بچه پسر شود؛ پسری قوی و سبزهرو. اسمش را جورج میگذارد و این فکر که بچه پسر باشد بهخاطر عکسالعمل ضعیف و ناتوانی گذشتهاش بود. یک مرد حداقل آزاد است و میتواند به شهرها و کشورهای مختلف سفر کند، از موانع و مشکلات عبور کند و طعم شیرینترین لذتهای دور افتاده دنیا را بچشد، ولی یک زن همیشه گرفتار است و نمیتواند. همیشه یک سدی جلوی راه اوست. در مقابلش ناتوانی جسمی و موانع قانونی وجود دارد. امید و آرزوی او مثل نقاب کلاهش به نخی بند است. در هر بادی میلرزد. همیشه بعضی آرزوها او را به دنبال خود میکشانند و بعد بهخاطر رسم و رسوم جلوی او را میگیرند
من نمیتوانم خدایی را بپرستم که با عصایش در باغ قدم میزند، دوستانش را در شکم نهنگها جا دهد، در حال گریه کردن بمیرد و پس از سه روز دوباره زنده شود. این چیزها در نوع خودشان پوچ و بیمعنی هستند و کاملاً با قوانین فیزیکی که برای ما ثابت شده، متناقض است. بههرحال آن کشیشهایی که همیشه در جهالت گلآلود غوطهور هستند، مجبورند مردم را نیز با خودشان در جهالت غرق کنند.»
رودولف گفت: «آه! همیشه وظیفه. حالم از این کلمه بههم میخورد. آنها یک مشت پیر بیکله با جلیقههای فلانل و ذکرگویانی که همیشه حرف مفت وظیفه وظیفه را در گوش آدم میگویند. آه! ژوپیتر! وظیفه هرکسی این است که احساس کند چه چیز بزرگ است و زیبایی را گرامی بدارد. وظیفه این نیست که تمام قوانین اجتماعی را که جامعه با رسوایی به ما تحمیل میکند را قبول کنیم. نه! نه! چرا باید در مقابل عشق و احساس فریاد نزنیم؟ مگر آنها زیباترین چیزها بر روی زمین نیستند. مگر آنها منبع شجاعت، اشتیاق، شعر، موسیقی، هنر و هر چیز دیگری در این دیار نیستند؟»
مگر نه اینکه عشق مثل گیاهان هندی به خاک خوب و آب و هوای مخصوص نیاز دارد؟
در تنهایی خود تمام احساسات خرد شده و غرور شکستهاش را در مغز بچه متمرکز میکرد و برای پسرش آرزوهای بزرگی داشت. او را بلندقد، باهوش و مشغول در مقام یک مهندس یا در اداره دادگستری میدید. به او خواندن و نوشتن یاد داد، حتی به او یاد داد با یک پیانوی قدیمی دو یا سه آهنگ کوچک را بنوازد، ولی آقای بواری که به خواندن و نوشتن اعتقاد زیادی نداشت، میگفت: "این کارها ارزشی ندارد! آیا آنها برای اینکه او را به مدرسه دولتی بفرستیم برنامهای دارند؟ برای او حرفهای به ارمغان میآورند و یا او را در شغلی مشغول میکنند؟ از این گذشته یک مرد همیشه با گستاخی و پرروئی در دنیا موفق میشود."
در سکوت مثل مرد شکستخوردهای که از میان پنجره به مردمانی که در خانه قدیمی او غذا میخورند نگاه میکند، خوشبختی پسرش را تماشا میکرد. او رنجها و مشکلاتش را بهصورت خاطرات به یاد شارل میآورد و این رنجها را با کوتاهیهای اِما مقایسه میکرد و در نهایت به این نتیجه میرسید که عشقورزی زیاد به اِما اصلاً منطقی نیست.

وبلاگ نِت بوک