قادرمطلق اثر نفس سلیمانی
از خواب پریدم،نیمه شب بود.به ساعت نگاه کردم،ساعت از دو گذشته بود.سکوت خانه مثل وزنه ای سنگین روی سینه ام نشست.بدنم خیس عرق بود اما سرما از درون استخوان هایم می دمید.ذه...
از خواب پریدم،نیمه شب بود.به ساعت نگاه کردم،ساعت از دو گذشته بود.سکوت خانه مثل وزنه ای سنگین روی سینه ام نشست.بدنم خیس عرق بود اما سرما از درون استخوان هایم می دمید.ذه...