» نیمهگمشده اثر نفس سلیمانی
در یک عصر پاییزی، وقتی باد برگهای خشک را روی سنگفرشها میکشید، زهرا روی نیمکت پارک نشست. سالها دنبال چیزی گشته بود که اسمش را نیمهٔ گمشده گذاشته بودند. هر چهرهٔ آشنایی، هر دست گرمی، برایش مثل تکهای از پازلی بود که باید کاملش میکرد. اما هر بار که تکهای پیدا میکرد، پازل بزرگتر میشد و جای خالیاش عمیقتر.
آن روز برای اولین بار، به جای نگاه کردن به دیگران، به خودش نگاه کرد. فهمید که هیچوقت نصفه نبوده. سالها زمان را با انتظارکشیدن هدر داده بود؛ انتظار دوستداشتهشدن، انتظار فهمیدهشدن، انتظار تغییر.
امید، مثل سایهای بلند، پشت سرش راه میرفت و به او میگفت صبر کن، فردا بهتر میشود. اما فرداها فقط میآمدند و میرفتند و او همانجا،در انتظار، نشسته بود.
حالا میدانست که تنها کسی که نیازهایش را میشناسد، خودش است. تنها کسی که میتواند زخمهای قدیمیاش را ببیند و با ملایمت رویشان دست بکشد، خودش است. تاریکیها و روشناییهایش را میشناخت ومیتوانست خودش را همانطور که هست دوست داشته باشد؛ بدون شرط، بدون انتظار.
زهرل از نیمکت بلند شد. دیگر دنبال نیمهٔ گمشدهای نمیگشت. فهمیده بود که آدمها فقط دنیای خودشان را میبینند و آنچه در دیگران مییابند، انعکاس خودشان است. توقع دوستداشتهشدن از کسانی که خودشان را دوست ندارند، سنگینترین باری بود که سالها بر دوش کشیده بود.
آن روز برای اولین بار، با خودش خلوت کرد؛ نه برای کشتن زمان، بلکه برای بودن. و در آن خلوت آرام، فهمید که به هیچکس جز خودش نیاز ندارد.

وبلاگ نِت بوک
چه خوب که این روزها با داستان هات قلب من آرام شد و پیام مربوطه را دریافت میکنم