» جملاتی از کتاب انسان در جستجوی معنی اثر ویکتور فرانکل

جملاتی از کتاب انسان در جستجوی معنی اثر ویکتور فرانکل

انسان وقتی به ناگهان احساس می‌کند چیزی برای از دست دادن به جز بدن مسخره برهنه‌اش ندارد چه می‌کند؟


اگر زندگی کردن رنج بردن است پس برای زنده ماندن باید ناگزیر معنایی در رنج بردن یافت. اگر اصلاً زندگی هدفی داشته باشد، رنج و مرگ نیز معنا خواهد یافت اما هیچکس نمی‌تواند این معنا را برای دیگری بیابد. هر کس باید معنای زندگی خود را ،خود جستجو کند و مسئولیت آن را نیز پذیرا باشد.اگر موفق شود با وجود همه تحقیرها به زندگی ادامه می‌دهد .


کسی که چرایی زندگی را یافته با هر چگونه‌ای نیز خواهد ساخت .(نیچه )


حقایق تنها زمانی معنا خواهد داشت که همراه با تجارب شخص باشد.


واکنش روانی زندانیان در برابر زندگی درسه مرحله دیده می‌شد:

۱ ورود به زندان ۲ زندانی کارهای روزمره زندان را آموخته ۳ آزادی

بشر موجودی است که می‌تواند به همه چیز عادت کند (داستایوفسکی )

مرحله اول افسردگی به همراه داشت

در مرحله دوم احساسات خود را از دست دادند با همین سنگ شدن و بی‌تفاوت ماندن بود که زندانی به زودی تاری به دور خود می‌تنید

مرحله سوم واپس روی که شخص آرزوها و خواسته‌هایش را در خواب می‌دید .


عشق عالی‌ترین و نهایی‌ترین هدفی است که بشر در آرزوی آن است .


رهایی بشر از راه عشق و در عشق است .


فرشتگان در اندیشه‌های شکوهمند ابدی و بی‌پایان غرقند.


عشق از جسم معشوق هم فراتر می‌رود و معنای ژرف خود را در هستی معنوی شخص و در درون او می‌یابد .حال دیگر فرقی نمی‌کند که معشوق حاضر باشد یا نباشد. مرده باشد یا زنده .این دیگر اهمیتی ندارد .


مرا چون مهری بر قلبت بزن عشق همان اندازه نیرومند است که مرگ .


شوخی بیش از هر چیز دیگری می‌تواند انسان را از شرایط سخت موجود جدا سازد و به او توانایی ببخشد تا در برابر هرگونه سختی‌ها و زشتی‌ها برخیزد ولو اینکه برای چند ثانیه بوده باشد.


انسان وقتی تلاش می‌کند هنر زیستن را فرا گیرد، این تلاش که برای ایجاد روحیه شوخ طبعی و خوشمزگی و به خاطر تحمل شرایط زیستی پیرامون خود به کار می‌رود شگرد شگفت انگیزی است .


اگر انسان با از بین رفتن ارزش‌ها مبارزه نکند و نکوشد عزت نفس خود را حفظ کند، احساس انسان بودن را انسانی که دارای مغز است و از آزادی درونی و ارزش شخصی برخوردار است از دست می‌دهد تنها بخشی می‌شود از توده عظیم مردم و هستی و تا حد زندگی حیوانی سقوط می‌کند.


همه چیز را می‌توان از یک انسان گرفت مگر یک چیز: آخرین آزادی بشر را در گزینش رفتار خود در هر شرایط موجود و گزینش راه خود .


داستایفسکی: تنها از یک چیز می‌ترسم و آن اینکه شایستگی رنج‌هایم را نداشته باشم زندگی بشر بدون رنج و مرگ.کامل نمی شود.


یا بشر از فرصت‌ها برای رسیدن به ارزش‌های اخلاقی که موقعیت و شرایط دشوار درپیش راه او قرار می‌دهد سود می‌جوید و یا از آن روی برمی‌گرداند .آنچه نهایتاً موجب واژگونی وضع روحی درونی زندانی می‌شد، چندان وابسته به شرایط روانی جسمی محیط زندان نبود ،بلکه نتیجه تصمیم زندانی بود.


تنها مردانی سرانجام قربانی تاثیرات مخرب زندگی اردوگاهی شدند که اجازه دادند خوی معنوی و اخلاقی آنان افت کند .


زندگی مانند رفتن به دندانپزشکی است چون انسان همواره منتظر دردناک‌ترین لحظات است در حالی که آن لحظات را پشت سر گذرانده است.


هیچکس حق ندارد خطا کند حتی اگر به او ستم رفته باشد.


عشق تنها شیوه‌ای است که با آن می‌توان به اعماق وجود انسانی دیگر دست یافت، هیچکس توان آن را ندارد جز از راه عشق به جوهر وجود انسانی دیگر آگاهی کامل یابد.


انسان پیوسته در میان موج عظیمی از توانایی‌ها و امکانات نهفته خود در حال گزینش است که کدامین آنها می‌بایست شکوفا و بارور گردد و کدامین محکوم به نابودی و فراموشی است .انسان باید در لحظه تصمیم بگیرد ،تصمیمی برای بهتر شدن و یا سقوط. تصمیم برای اینکه اثر ماندگار او در این زندگی گذرا چه خواهد بود.


من به جای امکانات ،واقعیات در اختیار دارم. واقعیاتی که محتوای آن نه تنها کارهای انجام داده بلکه، عشق و محبت‌های ورزیده شده و دردها و رنج‌هایی است که شجاعانه از عهده آن برآمده‌ام. غرورآمیزتر از هر چیزی است و این گذشته میتواند الهام بخش غبطه‌ها و رشک‌ها باشد.


لذت باید محصول باشد نه هدف


انسان موجودی است فانی با میدان آزادی محدود. او در انتخاب شرایط و عوامل آزاد نیست بلکه آزاد است و اختیار دارد که در برخورد با شرایط چه عکس العمل و برخوردی انتخاب کند


آنچه انسان را از پای در می‌آورد رنج‌ها و سرنوشت نامطلوبشان نیست بلکه بی‌معنا شدن زندگی است که مصیبت بار است و معنا تنها در خوشی و لذت نیست که در رنج و مرگ هم می‌توان معنایی یافت .

فرم ارسال نظر