» جملاتی از کتاب مردی به نام اوه اثر فردریک بکمن
یک پرتو آفتاب کافی است برای تابناکی ظلمت
بهترینها از نقصهایشان زاده میشوند و اگر اشتباه نمیکردند بهترین نمیشدند.بهترین آدما هم عیب و ایرادایی دارن و با عیباشون زاده میشن و کم کم با تمرین و زندگی در این دنیا، روز به روز بهتر میشن و پیشرفت میکنن..
مردها به خاطر اعمالشان است که تبدیل به یک مرد بزرگ میشوند، نه به خاطر حرفهایشان!»
اینو یادت باشه، فقط احمقها هستند که هیکل و قدرت را یکی میدانند!
نسل و جامعه در حال رفتن به سمت تنبلی و بیکاری است. این روزها همه تیپهای عجیب و غریب میزنند، شلوار تنگ میپوشند و ریشهای غیرعادی میگذارند و خیلی راحت همه چیز را عوض میکنند: همسرشان، شغلشان، مدل اتومبیلشان و...
مردم خیلی دوست دارند که قدرت فکر کردن خود را از دست بدهند و کنترلی روی رفتار خودشان نداشته باشند، برای همین است که الکل میخورند. او معتقد است این آدمها بسیار بیخرد و ابله هستند!
یک جایی در زندگی هر آدمی پیش میآید که تصمیم میگیرد چطور آدمی باشد؛ آدمیکه اجازهی هر سلطهگریای را به مردم میدهد یا نه!
کسی که بد است، با کسی که میتواند بد باشد تفاوت زیادی دارد.»
همهی زنها وقتی تغییری تو مدل موهاشون میدن و همسرشون متوجه نمیشه عصبانی میشن، من اما وقتی موهامو کوتاه میکنم یا تغییری در اون ایجاد میکنم، اووه عصبانی میشه که چرا دیگه ظاهرم مثل قبل نیست!» چیزی که اووه فقدانش را حس میکند همین است... نداشتن همهی چیزها با همان شکل همیشگی...
ادم باید بداند برای چه میجنگد.
ادمها در اصل به زمان خوشبینند، همیشه معتقدیم برای انجام کاری برای دیگران هنوز وقت داریم .معتقدیم برای گفتن حرفی به دیگران هنوز وقت داریم و سپس اتفاقی میافتد که سر جایمان خوشمان میزند و میگوییم پس کی؟؟
آدم زمانی که عزیزی را از دست میدهد، دلش برای کوچکترین و عجیبترین چیزها هم تنگ میشود: لبخندش، حرکاتش هنگام خواب و یا حتی رنگ کردن دوبارهی اتاق برای او...

وبلاگ نِت بوک