» جملاتی از کتاب استادی در عشق اثر دون میگوئل روئیز
خداوند گفت :هر کاری که تو برای دیگران میکنی، در واقع برای من انجام میدهی. خداوند درون همه زندگی میکند .هنگامی که گرسنهای را سیر میکنی، هنگامی که به فردی تشنه آب دهید، وقتی سرمازدهای را لباس بپوشانید، عشق خود را به استاد تقدیم کردهاید.
ما نیروی خلق و اداره زندگیمان را داریم.
ما استاد حسادت غم و مخالفت با خود هستیم ،تمام غمها و رنجهای ما از طریق تمرین پدید میآید .
انسانها در وحشت دائمی ترس از آسیب دیدگی زندگی میکنند و هرجا که میرویم این موضوع فاجعهای عظیم خلق میکند. روش ارتباط آدمها با یکدیگر آنقدر از نظر عاطفی دردناک است، که به هیچ دلیلی مشخصی دچار خشم ،حسادت و اندوه میشویم. حتی گفتن دوستت دارم میتواند وحشتناک باشد.
از دیدگاه توتلک هرچه درباره خود باور داریم و آنچه در مورد دنیایمان میدانیم تنها یک رویاست. اگر به توصیف دوزخ در ادیان بنگرید، کاملاً شبیه جامعه بشری است. همان روشی که ما رویا میبینیم .
دوزخ مکان زجر کشیدن ،ترس، جنگ و خشونت، قضاوت و بیعدالتی و مجازاتی است که پایانی ندارد. در جنگل غارتگران انسانها علیه انسانها هستند. انسانهایی لبریز از قضاوت ،سرشار از نکوهش، پر از گناه، سرشار از احساساتی سمی و ویرانگر، حسد، خشم، نفرت، غم و رنج.
خودمان تمام این دیوهای کوچک را در ذهنمان خلق کردهایم، زیرا آموختهایم رویای دوزخ را در زندگیمان ببینیم.
مای واقعی عشق ناب است. ما زندگی هستیم. ما در این جامعه زاده شدهایم، در این جامعه رشد کردهایم ،آموختهایم که مانند دیگران باشیم و تمام مدت بازی بیمعنایی بکنیم و رقابتی کاملاً بیمعنی داشته باشیم.
آنچه نام آن را آموزش گذاشتهایم چیزی نیست به نام اهلی کردن نوع بشر.
از مجازات میترسیم اما بعدا از پاداش نگرفتن، از اینکه به اندازه کافی خوب نباشیم، میترسیم. آنگاه نیاز به پذیرفته شدن متولد شود، ترس از پاداش نگرفتن به ترس از طرد شدن تبدیل میشود. میآموزیم به چیزی تظاهر کنیم که نیستیم و از این طریق میکوشیم کس دیگری باشیم. تمرین میکنیم و تمرین میکنیم تا در اینکه چگونه خودمان نباشیم، استاد میشویم. طولی نمیکشد که فراموش میکنیم واقعاً کیستیم و کم کم به تصوراتمان جان میبخشیم.
چطور به نظر میرسم؟ آنچه گفتم چطور بود ؟رفتارم چطور است؟
به شنیدن نظریات دیگران نیاز داریم. زیرا اهلی شدهایم و میتوانیم در اختیار آن نظریات قرار بگیریم. برای همین است که در جستجوی تصدیق دیگران هستیم .ما به حمایت عاطفی دیگران نیاز داریم .
فرکانسهای طبیعی بشر، پیش از اهلی شدن، کشف زندگی و لذت بردن از آن است .ما برای عاشق شدن تنظیم شدهایم.
ما معصومیت خود را از دست میدهیم .آزادیمان را از دست میدهیم. سعادتمان را از دست میدهیم و تمایلمان را به عشق از دست میدهیم. ما مجبور به تغییر میشویم.
بخشی از ما میگوید :طفلک من به اندازه کافی خوب نیستم ،آنقدرها قوی نیستم، خیلی باهوش نیستم، چرا باید سعی کنم؟؟ به تدریج که از دوران کودکی فاصله میگیرید از حقیقت درون خود جدا میشوید .توتلک ها این وضعیت را انگل مینامند. انگل تمام آن اعتقاداتی است که باعث رنج شما میشود، آن اعتقادات آنقدر نیرومندند که سالها بعد هنگامی که مفهومهای جدیدی میآموزید و سعی دارید که خودتان تصمیم بگیرید، در مییابید که هنوز هم آن اعتقادات اختیارشما را در دست دارند.
بعضی وقتها که کودک درون شما بیرون میآید، در لحظه زندگی میکنید و خوش میگذرانید .اما چیزی هست که شما را به عقب میکشد، چیزی در درون شما احساس میکند که سزاوار این همه لذت بردن نیست، تا این حد خوشحال بودن اصلاً درست نیست، تمام گناهان، همه سرزنشها ،تمام سموم موجود در کالبد عاطفیتان شما را به دنیای حادثه و ماجرا برمیگرداند.
از نظر دیگران ما هرگز کامل نخواهیم بود، بر اساس باورهایی که داریم هرگز به اندازه کافی خوب یا سزاوار یا تمیز یا سالم نیستیم. همواره موردی هست که قاضی نمیتواند بپذیرد یا آن را ببخشد و این دلیل رد کردن انسان بودنمان است. برای همین است که هرگز شایستگی شاد بودن را نداریم، برای همین دنبال کسی میگردیم تا از ما سوء استفاده کند ،کسی که ما را تنبیه کند. به علت آن تصویر کمال مداوم، خود را سرزنش میکنیم .هنگامی که خود را نپذیریم و خود را محاکمه کنیم و خود را گناهکار بیابیم و خود را به شدت مجازه کنیم انگار که اصلاً عشقی وجود ندارد.
در این دنیای بزرگ هیچکس به اندازه خودتان از شما سوء استفاده نمیکند. حد بدرفتاری و سوء استفاده از خودتان ،حدی است که از جانب دیگران تحمل خواهید کرد. اگر کسی بیشتر از آنچه شما از خودتان سوء استفاده میکنید، از شما سوء استفاده کند، شاید تحمل کنید. در این صورت هنوز سزاوار آن سوء استفاده هستید.
اشتباه ما این است اساس سعادت خود را به چیزی غیر از خدا وابسته میدانیم ،که در این صورت نتیجهای نمیدهد.
در عشق هر کاری که انجام میدهیم برای خودمان است. آن کار برای ما شادی میآورد .همچون بازی است و از آن لذت میبریم.
عشق توقعی ندارد هنگامی که انتظاری نداریم اتفاق بیفتد ،اگر هم اتفاقی بیفتد اصلاً مهم نیست. احساس آسیب دیدگی نمیکنیم، زیرا هر اتفاقی بیفتد، مشکلی ندارد .عشق بر مبنای احترام است.
بیچاره من آنقدرها هم زیبا نیستم، از پس آن کار بر نمیآیم ،خیلی هم باهوش نیستم، آنقدرها نیرومند نیستم .دل سوزاندن به حال خود از بیاحترامی سرچشمه میگیرد.
عشق احترام میگذارد .من شما را دوست دارم ،میدانم که موفق میشوی، میدانم به اندازه کافی نیرومند ،باهوش و خوب هستید که بتوانید انتخاب کنید. من مجبور نیستم به جای شما انتخاب کنم. شما موفق میشوید ،اگر شکست بخورید میتوانم دستم را به شما بدهم ،میتوانم کمکتان کنم که بلند شوید.
اگر در مسیر عشق باشید انتظاری هم ندارید .برای خود یا محبوبتان احساس تاسف نمیکنید. همه چیز به نظرتان خوب و مناسب میآید و برای همین است که همواره لبخندی بر لبتان نقش بسته است. درباره خودتان احساس خوبی دارید ،و چون سعادتمدید ،مهربانید ،عشق همواره مهربان است و آن مهربانی شما را بخشنده میکند و همه درها را به روییتان میگشاید .عشق بخشنده است و ترس، خودخواه .
همه چیز به من مربوط میشود ،خودخواهی تمام درها را میبندد. عشق بدون قید و شرط است و ترس پر از قید و شرط .در مسیر ترس، من تو را دوست دارم اگر بگذاری که تو را راحت کنترل کنم.
هر کس بخشهای به درد نخوری در وجودش دارد به او اجازه دهید که خودش به آنها برخورد کند .شما دوستش دارید و او را با ویژگیهای منفیاش پذیرفتهاید باید به این خصوصیت او نیز احترام بگذارید.
جنگ بر سر کنترل نیست هرچه هست خدمات است اما هنگامی این کار از دست شما برمیآید که عشقی که به خود دارید بسیار شدید باشد.
مقدار زیادی عشق در قلب خود دارید. نه تنها برای خود، بلکه برای تمام دنیا عشق دارید. آنقدر عشق دارید که دیگر نیازی به عشق یک نفر دیگر ندارید .شما عشقتان را به هیچ قید و شرطی به دیگران میدهید. شما عشق مشروط ندارید در عشق میلیونر هستید. وقتی کسی در خانهتان را میزند و میگوید آهای برایت عشق آوردهام میتوانی عشق مرا داشته باشی، فقط اگر هر کاری که میخواهم انجام دهی .
وقتی لبریز از عشق باشید واکنش شما چگونه خواهد بود ؟میخندید و میگویید متشکرم، اما من به عشق تو نیازی ندارم. من شبیه آن عشق را اینجا در قلبم دارم .حتی بزرگتر و بهتر و عشقم را بی هیچ قید و شرطی در اختیار دیگران میگذارم.
اما اگر گرسنه عشق باشید، مصمم میشوید که برای خاطر آن عشق هر کاری بکنید. حتی ممکن است آنقدر نیازمند باشید که تمام روحتان را بدهید تا فقط کمی توجه به دست آورید .اگر قلبتان را بگشایید تمام آن عشقی را که نیازمندید در اختیار دارید. دیگر نیازی نیست به این طرف و آن طرف بروید و عشق را گدایی کنید. لطفاً کسی مرا دوست داشته باشد، من تنها هستم، آنقدر خوب نیستم که کسی عاشقم شود .دنبال کسی میگردم که دوستم داشته باشد و به من ثابت کند که لیاقت عشق را دارم.
از عاشق شدن میترسیم، زیرا عاشقی امن و بیخطر است.ترس از پس زده شدن ما را میترساند. باید به چیزی تظاهر کنیم که نیستیم. میکوشیم تا از جانب محبوبمان پذیرفته شویم، حال آنکه ما خودمان را نمیپذیریم
اما مشکل این نیست که محبوبمان ما را پس میزند، مسئله این است که ما خودمان را پس میزنیم. زیرا آنقدرها خوب نیستیم. زیرا این چیزی است که به آن معتقدیم مشکل اصلی عدم پذیرش خود است.
اگر کسی شما را رد کند به این معنا نیست که شما هم خود را رد کنید. اگر یک نفر شما را دوست ندارد، کس دیگری شما را دوست خواهد داشت. همواره یک نفر دیگر وجود دارد ،بودن با فردی که میخواهد با شما باشد. خیلی بهتر از بودن با کسی است که مجبور است با شما باشد.
بر شگفتترین رابطه تمرکز کنید که میتوانید داشته باشید (ارتباط با خودتان) موضوع خودخواهی نیست، بلکه دوست داشتن خود است.
در قلب شما تمامی عشقی که نیاز دارید وجود دارد.
واکنشهای شما کلیدی است به سوی یک زندگی فوق العاده .اگر یاد بگیرید که چگونه واکنشهایتان را کنترل کنید، آنگاه میتوانید ماجراهای روزمرهتان را تغییر دهید و زندگیتان را عوض کنید.
ارزش شما به همان میزانی است که خود را دوست دارید و زندگی به آن بها احترام میگذارد.
ما نه خوبیم.. نه بد.. نه درست ..نه غلط ..ما همونی هستیم که باید.
انگل آن بخشی از وجود شماست که سعی در تایید رفتار شما در برابر دیگران دارد. اما هنگامی که تنها هستید، انگل بدترین قاضی است. همواره قضاوت میکند ،سرزنش میکند و سبب میشود احساس گناه کنید. انگل آشغال خور است .انگل عاشق ترس و داستان غم انگیز است. عاشق خشم ،حسادت و رشک. عاشق هر احساسی است که شما را آزار میدهد .
هربار شریکتان عصبانی ،ناراحت است یا حسادت میکند .در آن لحظه او آن کسی نیست که شما دوستش دارید این انگل شریک شما را در اختیار گرفته است.
محدودیتها و حصارهای خود را باور نکن ،باور نکنید که سزوار سعادت و عشق نیستید .باور نکنید که زیبا نیستید .آنچه را موجب درد و رنجتان میشود، باور نکن .
داستانهای غم انگیز خود را باور نکن .
قاضی یا قربانی وجودتان را باور نکنید
صدای درونتان را که میگوید به اندازه کافی خوب نیستید ،باور نکنید
اینها رو باور نکن چون حقیقت ندارد.
برای پاک کردن زخمها از سم، هیچ راهی جز بخشش وجود ندارد.
باید آنهایی که به تو صدمه زدند ،ببخشی .
بخشش عملی ناشی از دوست داشتن خود است
هنگامی که بتوانید زخمی را لمس کنید بدون اینکه اذیت شوید آنگاه واقعاً بخشیدهاید.
تلاش برای بخشش را شروع کنید .تنها راه به دست آوردن بخشش، تمرین دوباره است. تمرین کنید. دست آخر میتوانید خودتان را هم ببخشید. باید خودتان را بابت آن زخمها و سمی که در ذهنتان خلق کردید، ببخشید. هنگامی که خود را ببخشید پذیرش خود آغاز میشود و عشق به خود رشد میکند.
نیازی به زجر کشیدن نیست .لازم نیست تاوان چیزی را بپردازید. همه چیز به پایان رسیده است. اگر شما بتوانید خود را ببخشید، کارما از بین میرود. از این مرحله به بعد میتوانید از اول شروع کنید. آنگاه زندگی آسان میشود زیرا بخشش تنها راه پاک کردن زخمهای عاطفی است.
حقیقت ،بخشش ،عشق به خود کل دنیا را شفا میدهد.
بودن شما در این دنیا ،بازی کردن و خوش گذراندن است .ما با حق شاد بودن و لذت بردن از زندگی زاده شدیم. برای زجر کشیدن به این دنیا نیامدهایم.
به آنچه که قلبت میگوید، گوش کن.
دعا کنید.

وبلاگ نِت بوک