» جملاتی از کتاب محافظان وجود اثر اکهارت توله

جملاتی از کتاب  محافظان وجود اثر اکهارت توله

برای آگاهی از مسائل کوچک و آرام باید درونی آرام داشته باشی. باید کاملاً هوشیار باشی ،ساکن باش، بنگر و گوش کن .با همان هوشیاری به آواهای نامحسوس طبیعت گوش کن .خشخشه برگ‌ها در باد، صدای ریزش قطرات باران، وزوز یک حشره، اولین نغمه سحرگاهی پرندگان، خودت را کاملاً به گوش هایت بسپار .ورای این صداها چیز بزرگتری هست .قداستی که از راه فکر نمی‌توان آن را درک کرد. به درختی، گل یا گیاهی نگاه کن. بگذار هشیاریت آن را در بر بگیرد. ببین چقدر ساکن است و چقدر عمیق در زندگی ریشه دوانده است.


به طبیعت اجازه بده تا آرامش را به تو بیاموزد. همه چیز در طبیعت، هر گل و درخت و حیوانی درس های مهمی برای آموختن دارد کافیست، بایستی نگاه کنی و گوش کنی.


*جستجو کن و شاد باش

*زندگی را با سرعت خودت طی کن

*بوی گل‌ها را حس کن

*نغمه‌ای را در قلبت نگه دار

*فقط شناور شو

*تعمق کن


تنها نگاه کردن به یک حیوان کافیست تا تو را از ذهنت بیرون بکشد و وارد لحظه حال کند. جایی که حیوانات همیشه در آن زندگی می‌کنند. جایی که در آن تسلیم زندگی می‌شوند. نگاه کردن به حیوانات عجیب است چون حیوانات هیچ عقیده‌ای درباره خودشان ندارند، فقط هستند. به همین دلیل است که سگ‌ها انقدر سرزنده‌اند.

اکثر ما در دنیایی از تجسم‌ها، مفاهیم و تصاویر ذهنی زندگی می‌کنیم در دنیای افکارمان در جریان بی‌وقفه صداهای ذهنمان غوطه‌ور می‌شویم ظاهراً نمی‌توانیم فکر نکنیم.


❌️داشتم درباره مشکلاتم فکر می‌کردم، درباره رنج‌هایی که در گذشته کشیدم ،فکر می‌کردم .درباره آینده فکر می‌کردم که هیچ اطمینانی به آن ندارم و به این فکر می‌کردم که چقدر بچه‌ام و چه زندگی غمباری دارم و بعد به اینکه فکر کردم که چقدر کم وقت دارم. واقعاً فکر می‌کنم چقدر همه چیز ناامید کننده است..

چه کار کنم؟؟؟؟

فکر نکن........................



درست مثل سگ که استخوان جویدن را دوست دارد، ذهن انسان هم عاشق مشکلاتش است .در کارها ،افکار، خاطرات ،انتظاراتمان و در هزارتوی پیچیدگی‌ها و مشکلات دنیا گم می‌شویم ،طبیعت می‌تواند راه بازگشت به خانه را به ما نشان دهد. راه خارج شدن از زندان ذهن را .

چشمانت را ببند و به خودت بگو نمی‌دانم فکر بعدیم چه خواهد بود؟؟؟ بعد به هوشیاری گربه‌ای شو که به سوراخ موش چشم دوخته است.. تا وقتی که بتوانی این هوشیاری محض را حفظ کنیم متوجه می‌شوی که فکر بعدی نخواهد آمد...


ما آنچه که صخره‌ها و گیاهان و حیوانات هنوز به خاطر دارند را از یاد برده‌ایم. فراموش کرده‌ایم که چطور ساکن باشیم ،خودمان باشیم و جایی باشیم که زندگی هست اینجا و در لحظه حال...


ببینم در فهرست امروز چه کارهایی باید انجام دهم ؟؟.......فقط باید باشم.


سگ خودانگاره ندارد. چه خوب و چه بد. به همین دلیل نیاز به نقش بازی کردن هم ندارد .همینطور هم نه از خودش متنفر است و نه خودش را دوست دارد او اصلاً خود ندارد و این یعنی زندگی کردن بدون بار سنگین خود...


کلید دگرگونی دوستی با لحظه حال است .مهم نیست این لحظه چه شکلی است. آن را بپذیرید ،بگذارید همان که هست باشد با آن همراه باشید.


عشق را ترویج کن


اگر جریان بی‌وقفه افکارت را بر طبیعت تحمیل نکنی، طبیعت سکون را به تو می‌آموزد. وقتی بدون نامیدن چیزها طبیعت را دریافت می‌کنی، رابطه عمیق بین تو و طبیعت برقرار می‌شود.

وقتی آرام می‌نشینی و هیچ کاری نمی‌کنی بهار می‌آید ...

چمنزارها خود به خود می‌رویند...

در حیوانات چه چیزی وجود دارد که آنها را در نظر همه انسان‌ها جذاب می‌سازد؟؟ اینکه جوهره آنها وجودشان مانند اکثر انسان‌ها به تسخیر ذهن در نیامده است..


هر وجودی بارقه‌ای از ربانیت خداست به چشمان سگ نگاه کنید تا عمق وجودش را حس کنید.


وقتی در حالت حضور به سر می‌بریم می‌توانی آن روح و خودآگاهی یگانه را در همه مخلوقات حس کنید و به آنها هم مانند خودت عشق بورزی...


عشق یعنی احساس یگانگی با وجود دیگر یعنی درک خود و جوهره خود در وجودی دیگر و به این ترتیب است که دیگر نمی‌توانی در دو رنجی را بر دیگری تحمیل کنی...


تو از کل جدا نیستی .با خورشید و زمین و هوا یکی هستی .تو صاحب زندگی نیستی خود زندگی هستی...


همه ما در نهایت نه از یکدیگر و نه از هر موجود زنده دیگر جدا نیستیم. نه از کل، نه از درخت ،نه از سگ و نه از گربه .می‌توانیم خالق خودمان را در آنها بیابیم. خالق خودمان با خدا. اصطلاح زیبایی در این باره هست که می‌گوید در وجود مخلوق به خالق عشق بورز...


۰۱/۵/۱۹

فرم ارسال نظر