» جملاتی از کتاب تکه هایی از یک کل منسجم
تنهایی بخشی از ما است، بخشی از وجود ما که با آن به دنیا آمدهایم .فرار ما از تنهایی شبیه فرار از خودمان است، شبیه به این است که میخواهیم بخشی از بدنمان را نپذیریم چون دیدن و لمس کردن و حس کردنش دردآور است.
زمانی که درد را به پذیرفتیم، درد شبیه به جریانی بیدار کننده در ما میچرخد و از بدنمان بیرون میرود و ما تغییر را حس خواهیم کرد.
زمانی که تنهایی را به عنوان بخشی از خودمان بپذیریم شفا شروع میشود. شفا در لغت به معنای تندرستی و بهبود از مرض است .شاید مرض تمام آن رفتارهایی است که ما را از پذیرش و راحت کردن دور میکند.
وقتی از تنهاییمان فرار نمیکنیم دیگر نیاز نداریم به آدمها پناه ببریم .حالا رابطههایمان رنگ و بوی نیاز و خواهش ندارد ،طعم ترس از دست دادن ندارد و قرار نیست آدمها شبیه توقعها و آرزوهای ما شوند.
ما برای هر به دست آوردنی چیزی را از دست میدهیم .برای به دست آوردن خانه بزرگتر، احتمالاً باید بیشتر کار کنیم و آزادی و راحتی گذشته را از دست میدهیم. برای دیدن ازدواج فرزندانمان، بودن آنها را در خانه از دست میدهیم. برای داشتن موی کوتاه ،لذت بافتن موی بلند را از دست میدهیم. به هر حال در هر به دست آوردنی نوعی از دست دادن وجود دارد و حقیقت این است که برای به دست آوردن یک رابطه یا یک موقعیت دیگر باید رابطه قبلی و موقعیت قبلی خود را از دست بدهیم.
از دست دادنها شبیه راههای نجات دهنده در زندگیمان ظاهر میشوند ،ما میتوانیم یا به این راهها اعتماد کنیم و آنچه را که مدتها قبل از دست دادهایم رها کنیم و به استقبال تجربههای جدیدتر برویم و یا همچنان به از دست دادههایمان بچسبیم و هر روز بیشتر احساس درماندگی کنیم در نهایت انتخاب با ما است.
احساسهای متفاوت بیدار کننده رفتارهای متفاوت هستند. زمانی که خشمگین هستیم ،گرممان میشود و نیرویی را در درون دستها و پاهایمان حس میکنیم. در تنفر داغ میشویم، در خشم و تنفر احساس میکنیم انرژی زیادی داریم و دوست داریم به چیزی یا کسی آسیب بزنیم. در نهایت انسان آگاه خشم و تنفر را از درون حس میکند و آن را تبدیل به خشم سالم میکند و با کلمهها و رفتارهای مناسب مرزبندی خودش را با آدمهایی که خشمگینش کردند دوباره مشخص میکند .در خشم ،صحبت کردن، مرزبندی کردن و واکنش مناسب و محترمانه وجود دارد. البته باید از درون حس کنید که چقدر عصبانی هستید و کاملاً انرژی خشم را بفهمید و بعد در دنیای بیرونی و روبروی آدمهای دیگر آن را کنترل کنید .لازمه کنترل خشم ،بینش به وجود خشم در بدن و آگاهی به میزان آن در بدن است.
احساسها هیچگاه آسیب زننده نیستند و حس کردن آنها هیچ مشکلی را به وجود نمیآورد ،احساسها بخشی از دنیای درونی ما و بخشی از هستی هستند .چطور ممکن است چیزی که با ما زاده شده است به ما آسیب بزند؟ هر آنچه در بدن ما تعبیه شده است و در ساختار بدن انسان وجود دارد کمک کننده است.
آرامش احساس نیست ،آرامش یک حالت است.آرامش جریانی آرام و تهی از احساس در بین فواصل احساسهای ما در بدنمان است.
دوست داشتن خود ،پذیرش خود است .ما با پذیرش خود در صلح قرار میگیریم و از همین صلح درونی تغییر آغاز میشود. تغییر ویژگیهایی که دوستشان نداریم به رفتارهای بالغتر و همدلانهتر .حالا تمرین ما این است که ببینیم با دیدن بخشهای ناخوش خود چطور در مورد خودمان فکر میکنیم؟ آیا سرزنش میکنیم؟ آیا هر لحظه خودمان را قضاوت میکنیم؟ آیا شبیه مادر و پدری نامهربان شروع به کتک زدن و آزار و تمسخر خودمان میکنیم؟ آیا در مقابل خودمان کم صبر و ناآرام هستیم؟ تمام این سوالها به ما نشان میدهد که چطور با خودمان رفتار میکنیم. ما برای اینکه بتوانیم روابط پایدار و صمیمانهای را تجربه کنیم، ابتدا باید به خود با تمام ویژگیهایی که داریم مهر بورزیم .آنگاه متوجه ارزش خودمان میشویم و میتوانیم روابط آسیبزا را شناسایی کنیم. میتوانیم بهترین تصمیمها را برای خود و روابطی که داریم بگیریم .وقتی خود را دوست داشته باشیم میتوانیم با ملایمت و صبر، ویژگیهایی که در خود دوست نداریم تغییر دهیم .یادمان نرود هر تغییر رفتار و ویژگی ،به عشق و ملایمت احتیاج دارد نه سرزنش و کتک.
اگر بخواهید با آن بخش فراموش شده خود حرفی بزنید چه میگویید ؟به خودتان نامهای بنویسید و سعی کنید درونتان را درک کنید .ما وقتی به خودمان نزدیک میشویم ،هم میتوانیم خودمان را ببخشیم هم دیگران را.
وقتی به تفسیرهایمان از ماجراها و آدمها دقت کنیم و یا به حرف زدنها و کلمات آن توجه کنیم ،میتوانیم گوشهای از درونمان را ببینیم و آنجا است که صادق بودن با خودمان سختترین کار دنیا میشود. ممکن است سوالهای زیادی از خود داشته باشیم. مانند چرا اینقدر خشمگین هستند؟ چرا اینقدر احساس میکنم آدمها قرار است به من آسیب بزنند؟ چرا اینقدر متنفرم ؟چرا هیچ رفتاری را باور نمیکنم و نمیتوانم فکر کنم که آدمها دروغ نمیگویند؟ چرا با آدمها صمیمی نمیشوم ؟چرا اینقدر حسادت میکنم؟و هزاران چرای دیگر... اگر به این نقطه رسیدید که میتوانید دنیای درون خودتان را تا حدودی ببینید، حالا وقت آن است که مهربان باشید و به خودتان نزدیکتر شوید. نگاه کنید به آدمی که روبروی شما قرار گرفته است و در آینه به شما خیره شده است. خاطراتتان را مرور کنید این آدمی که به ظاهر رفتارهای مشکل آفرین دارد، ناسازگار است ،متنفر است، خشمگین است، و دائم قضاوت میکند ،تجربههای تلخی داشته است که امروز این رفتارها را انجام میدهد. این آدمی که روبروی شما نشسته است ،زخم خورده است که حالا این چنین سعی میکند حمله بکند، زخم بزند و از خودش دفاع کند .این آدم جایی در مسیر زندگیش درست با همین شیوه رفتار امروزش مورد قضاوت، تحقیر، خشم و نفرت قرار گرفته است .اگر خاطرههای مرتبط را پیدا کردید توصیه میکنم آنها را بنویسید با جزئیات تا جایی که ذهنتان یاری میکند. البته حواستان باشد که هدف از این کار پیدا کردن مقصر نیست، هدف تغییر الگوی رفتاری ما با خودمان است .زمانی دیگرانی با ما به شیوه مخرب برخورد کردند، هدف این است که اگر امروز ما داریم همان شیوه را تکرار میکنیم متوقفش کنیم .بنویسید چند سالتان بود؟ چه رفتاری با شما کردند که هضم آن برای شما سخت بود؟ کجا مملو از خشم و نفرت شدید؟ کجا مورد قضاوت قرار گرفتید که حقتان نبود؟ کجا در اوج صمیمیت پشتتان خالی شد ؟چه احساسی داشتید ؟اگر الان که مینویسید احساس خاصی دارید، احساس را با جزئیات بنویسید ..هرچه خاطراتی را که در سن پایینتر اتفاق افتاده است پیدا کنید بهتر است. معمولا سختترین خاطرههای ما به رفتار آدمهای مهم زندگی ما در کودکی تا نوجوانی برمیگردد اگر خاطرهها را پیدا کردید رفتارهای آن آدمها با خودتان را بنویسید و ببینید آیا امروز شما آن رفتارها را با دیگران انجام میدهید مهمتر از آن با خودتان چطو؟ اگر جوابتان مثبت است شما آلوده خشم و نفرت دیگران شدهاید و رفتارهای امروزتان مربوط به شخصیت اصیل شما نیست. اگر پیدا کردید خاطراتتان را مرور کنید. بنویسید. آدمهایی را که با شما خوب رفتار نکردهاند در همان خاطر از خودتان جدا کنید و شبیه آن آدمها از خود و اطرافیانتان انتخاب نگیرید ،که این انتقام فقط شما را از درون تنهاتر خواهد کرد .این انتقام شما را از خود واقعی که هستید دور میکند ،شما را با خودتان غریبه میکند. آدمهای زیادی را دل شکسته میکند و ناآرامتان میکند. اگر فهمیدید که آلوده شدهاید فقط کافیست آگاه باشید که رفتارهایتان شبیه به شما نیست و شبیه به دیگران نیست که قبلترها به شما آسیب زدند و تصمیم بگیرید شبیه به خودی که دوست دارید باشید رفتار کنید. آنگاه آرام آرام آلودگی از بدنتان خارج میشود و ذهننتان واقعیتها را آنطور که هست میبیند.
در لحظهها زندگی کنیم اما به هیچ لحظهای دل نبندیم..
حقیقت این است که آدمها میتوانستند در کودکی ما را بترسانند ،ما را طرد کنند، ما را تنبیه کنند یا ما را دوست نداشته باشند. بله !آدمها میتوانستند در اختیار داشتند که دنیا را آگونه که خود دیدند به آدم درونی ما تحمیل کنند اما امروز دیگر بزرگ شدهایم. حالا آدم درونی ما در اختیار ماست حالا ما سرپرست او هستیم، حالا ما قرار است دنیا را برای او به تصویر بکشیم ،حالا ما قرار است او را بترسانیم یا حمایتش کنیم که تجربه کند که بزرگ شود که رشد کند و هم سن ما شود .حالا او ما را دارد، حالا ما قرار است او را دوست داشته باشیم. اگر به او امنیت بدهیم او آرام آرام بزرگ میشود و میداند هر تجربهای داشته باشد ما حامیش هستیم و دوستش خواهیم داشت .اگر او را تنها نگذاریم اون هم سن اکنون ما خواهد شد و آن روز ما با او که بهترین دوستمان است بدون ترس زندگی را تجربه میکنیم با آدمی هم سن خودمان در درون خودمان در ترسیدن هیچ مشکلی وجود ندارد. ترس یک احساس طبیعی است اما باید بدانیم که ما در بیشتر مواقع برای تجربه دنیا ناگزیر میترسیم .ترسیدن به معنای احتیاط است نه کلاً منفعل شدن و هیچ کاری نکردن بترسیم و با ترسی پخته جلو برویم.
راه حل رهایی از درد ،تجربه آن است .در درون بدن عمیق و بدون واسطه. اگر غم است، اگر خشم است، اگر گناه است، اگر عشق است ،هرچه که هست حسش کنیم و از آن فرار نکنیم.
گاهی تنها بودنها بسیار شفابخش هستند، از تنهاییها باید استقبال کرد. تنها بودنها، فرار کردنهای ما را کم میکنند .بعد مجبور میشویم با واقعیتی روبرو شویم که در گذشته رخ داده است .در این واقعیت قرار است قسمتی از خودمان را پیدا کنیم ،خطاها را قبول کنیم و بعد وارد فرایند تغییر شویم.
باید برای حرف زدن و نزدیک شدن به کسی که قبلترها ما را عمیقاً آزرده کرده است، محتاط باشیم. تلاش اشتباه، شبیه تنبیه دوباره است با این تفاوت که قبلها شخص دیگری این تنبیه را انجام داده و حالا خودمان خودمان را تنبیه میکنیم .برای دوباره شروع کردن رابطه، باید حواسمان به این باشد که آیا طرف مقابل آنقدر رشد داشته است که ظرفیت پذیرش اشتباهاتش و سهم خودش را در تمام شدن رابطه ببیند؟ آیا به اندازه کافی احساس امنیت میکنیم که حتی بخواهیم دوباره وارد مکالمه با او شویم ؟آیا فقط برای تمام کردن احساس گناهش میخواهد به ما نزدیک شود یا با فروتنی میخواهد برای رابطه تلاش کند؟ اگر برای رفع احساس بدش باشد ،دوباره در همان سیکلهای ناسازگاری میافتیم که رابطه را به چالش میکشید .به هر حال هر چه که بوده و هر ناسزاگاری که بوده رابطه یک بار تمام شده است.
تلاش برای شروع دوباره باید با آگاهی باشد.
صمیمیت یعنی درک کردن و حس کردن یک فرد با تمام وجود ،بدون هیچ قضاوت و مقایسهای .یعنی حضور داشتن در سکوت
این یعنی رشتهای باریک و نازک از صمیمیت که در لحظه کوتاه ایجاد میشود .آنچه رابطه را سالم نگه میدارد، تکرار همین صمیمیتهای کوتاه مملو از حضور و مشاهده است.
وقتی ما نمیدانیم که در هر رابطه افت شعف وجود دارد، آنگاه تنها راه ایجاد صمیمیت مبتلا شدن به آغاز رابطه است .یعنی فقط اگر بتوانیم یک رابطه را آغاز کنیم در ابتدای آن صمیمی میشویم ،صبور ،همدل و مشتاقیم و بعد خاموش میشویم و دیگر حوصله رابطه را نداریم و بعد وسوسه در مورد شروع رابطه دیگر شروع میشود و این یعنی مطلع شدن به آغاز رابطه.
برای تکرار نخهای صمیمیت هر چند روز یکبار عمیق و طولانی به چشمهای یار یا رفیقتان نگاه کنید، وجودش را حس کنید .به او فرصت دهید با تمام نگرانیها، نقصها و ناکامل بودنش حرف بزند و از شما و قضاوتتان نترسد .یادتان باشد برای رابطههای طولانی ما به نخهای بیشتری احتیاج داریم و خودمان مسئول تولید نخ ها هستیم. نه هورمونها و فیلمها و عشقها .ما موجوداتی خارقالعاده هستیم که عشق ما را صمیمی میکند و بعد از آن خودمان میتوانیم تولید صمیمیت کنیم.
برای بیشتر کردن سالهای با هم بودنتان تلاش نکنید ،برای بیشتر صمیمی شدن تلاش کنید. چون صمیمیت به شما نیرویی میدهد که شبیه به یک کاشف و جستجوگر به خود و رابطهتان نگاه کنید.
یادمان باشد که سه رفتار در ما میتواند صمیمیت را از بین ببرد.
۱ اگر بیش از اندازه محبت کنیم و با نگرانی زیاد مدام حضور داشته باشیم و بخواهیم حواسمان به همه زندگی افکار و تصمیمهای او باشد
۲ اگر مدام با تحقیر و سرزنش با او برخورد کنیم و از درون او را شخصی نالایق بدانیم و به او احساس احمق بودن و کمتر بودن بدهیم
۳ اگر سرد باشیم و شبیه به جنازه، به رفتارهای یار خود واکنش نشان دهیم .یعنی شبیه به یک ملکه برفی سرد مرموز غیر قابل فتح به نظر برسیم.
با محبت زیاد شعور طرف مقابلمان را زیر سوال میبریم. یعنی ببین من چقدر نگران تو هستم و محبت میکنم و دوستت دارم، حالا چون نگرانم ،برایم توضیح بده و همیشه جلوی چشمم باش تا مطمئن باشم حالت خوب است .آیا این ترجمه رفتارهای یک آدم بسیار مهربان کنترلگر نیست ؟هر محبت زیادی روزی یار ما را خسته میکند.
با سرزنش و سرد بودن هم به نوعی شعور یار خود را زیر سوال میبریم .سرزنش و تغییر، یار ما را میترساند و به او احساس کمتر بودن میدهد و سرد بودن به او این احساس را میدهد که تو در دنیای من جایی نداری و لایق فهمیدن و حس کردن احساسهای من نیستی.
در هر شرایطی و در هر رابطهای خودمان را کشف کنیم نه دیگران را.
رابطهها محل جستجو آموزش و تذکر نیست،رابطهها محل پذیرش و به وجود آوردن امنیت است.
به آدمها اجازه ندهیم ما را تحلیل کنند و خودمان هم هیچکس را مورد جستجو قرار ندهیم.
قرار است بدانیم در رابطههای صمیمانه برابری ،قدرت است.نه داناتر بودن و تحلیلگر بودن .
رابطههای صمیمانه را قلبها جلو میبرند نه افکار و ذهن
مبتلا بودن به تردید رنج عمیقیست .
تردید در ماندن یا رفتن
تمام کردن یا ادامه دادن
تردید در دل دادن یا دل کندن
آیا آنچه انجام میدهیم رفتار ما است یا صرفاً واکنشی است به رفتار طرف مقابل ؟وقتی رفتارمان واکنشی به رفتار فرد مقابل است، هر رویارویی ما با آدمهای مقابلمان سختتر و سختتر میشود، چون هر بار باید بسنجیم که این بار در مقابل رفتارشان چه عکس العملی نشان دهیم .این سنجشها را رها کنیم، قرار بگذاریم شبیه به خودمان باشیم ،شبیه به خودمان رفتار کنیم صادقانه و بدون توقع..
اول از خودمان شروع کنیم .احساسهای ما چیست؟ از رابطه چه میخواهیم ؟اگر یار ما امنیت دارد و برای ما تلاش میکند پس منتظر چه معجزه یا توهمی از عشق و رابطه هستیم ؟؟؟همینها کافی نیست که کمی آرام بگیریم ؟در آغوشی که امن است؟؟
قطعاً با این فکر بیدار میشوم که امروز برنامه من چیست و چگونه میخوام به پایان برسانمش ؟؟در انتظار رسیدن به عاشق رویایی؟ یا در راه تلاش برای خودم؟ احساس خوب درونیام و سپس فرصت دادن به خود برای یافتن یاری واقعی که بتوانم دوستش داشته باشم..؟
اجازه ندهید شما را بت خودشان بکنند .هرگاه احساس کردید در رابطهتان تاجی نامرئی بر سرتان گذاشتند و میخواهند شما را ستایشی بتگونه کنند، سریع تصویر خود را در ذهن آنها به چالش بکشید و اگر بسیار مشتاق هستید تا ستایش شوید از خودتان بپرسید چرا این نیاز را با آدمهای دیگر میخواهید ارضا کنید؟ آیا خودتان به اندازه کافی آدم درونیتان را نمیبینید؟ آیا از درون احساس ارزشمند بودن نمیکنید؟شما حاکم خودتان هستید اما نباید مسئولیت حاکمیت بر آدمهای دیگر را قبول کنید. هر کس بهتر از دیگری میداند چگونه بر زندگیش حکمرانی کند . یک آغوش امن و محکم باشید. آغوش آدمهایی که برده شما میشوند آغوش امنی نیست .بردهها روزی از حاکم خود ناامید خواهند شد و خشمهایشان کار رابطه را تمام میکند.
آن روز که تصمیم بگیرید خودتان را نجات دهید نه آدمهای اطرافتان را روز بزرگیست...
وقتی بزرگ میشویم در ما توانایی بقا رشد میکند و ما میتوانیم دنیا و آدمها را تجربه کنیم. حتی طرد شویم، زخمی شویم و بتوانیم به سلامت از این درد عبور کنیم و دیگر نیازمند حضور خاص آدمها نباشیم.
از این توهم بیرون بیاییم که دیگران ما را طرد میکنند. ما فقط در کودکی مان میتوانستیم طرد شویم چون طرد شدن نوعی احتیاج به حضور شخص خاص داشتن را نشان میدهد. و مادر بزرگسالی نیازمند حضور خاص نیستیم اما میتوانیم به نحوی دیگران را تحریک کنیم که ما را از خودشان دور کنند.
کنترل کردن ،سرزنش کردن، مداوم غر زدن و تخریب کردن ،تهمت زدن و بدبینی و از همه مخرب تر مدام توقع داشتن و یادآوری کردن که تو باید مرا ببینی و توجه کنی
از رفتارهاییست که آدمها را تحریک میکند تا شما را از خودشان دور کنند و این دور کردن طرد کردن نیست نتیجه رفتار خود شماست.
همه چیز در زمان مناسب خودش اتفاق میافتد و وقتی زمان مناسبش فرا برسد بسیار راحتتر از آنچه تصور میکردید شرایط را میپذیرید و برای تصمیم گیری آماده میشوید فقط اعتماد کنید به زمان و اجازه دهید اتفاقها رخ دهند.
در هر حال رشد همین است. از دست دادن گذشته و به دست آوردن اکنون ،جدا شدن از یک سری موقعیت و افرادی در گذشته و وارد شدن به موقعیتهای جدیدتر و آشناییهای جدیدتر، هر زمان که ما با از دست دادنها و فاصله ها مواجه شویم، قطعاً تنهایی را حس خواهیم کرد و هر زمان که بخواهیم از گذشتهمان هم عبور کنیم این رویارویی اجتناب ناپذیر است. گذر از گذشته یعنی پذیرش این جمله که "تمام شده است، رهایش کن "اگر اتفاقها آدمها تجربهها و خاطرههای خود را رها کنیم، یعنی باید با اکنون بدون آنها آدمها و اتفاقها روبرو شویم و این یعنی تنهایی رشد دقیقاً همین است.
هیچ آدمی در دنیا نمیتواند بیشتر از خودمان امن باشد و هیچ آدمی نمیتواند بیشتر از خودمان پناهمان شود و حضور داشته باشد. پناهگاه دائمی که همیشه ما را پذیرا است خودمان هستیم و برای اینکه متوجه حضور این پناهگاه شویم لازم است گاهی با خودمان خلوت کنیم حتی در روابط صمیمانه سالم هم احتیاج به خلوت داریم.
برای گذر از درد به زمان و همدلی با خودمان نیاز داریم، نه سرزنش و فشار. در هرصورت رابطههایی که ما را تنهاتر میکنند رابطههایی آسیب زا هستند.
باید روزی یاد بگیریم که اگر رابطهای نمیتواند به ما چیزی اضافه کند حداقل ما را تنهاتر نکند.
لازم نیست همیشه واکنشی نشان دهید .گاهی واکنش نشان ندهید تا این تقسیم بندی آدمهای خوب و بد در ذهنتان کمتر شود ،آنگاه آرامش بیشتری حس خواهید کرد. هم در رابطههایی که دارید و هم در درونتان.
زندگی محل به دست آوردن نیست محل پذیرش و همراه شدن است.
بدن من برای همین دنیا طراحی شده است پس کمی بیشتر به آن اعتماد کنم او میداند چطور مرا از سختیها و دردها رد کند. ذهنی دارم که روشنگری را میتواند بیاموزد و میتواند به من کمک کند که از بند تحریفها و دروغهایی که به خودم میگویم رها شوم.
و به نظر میرسد اکنونی وجود دارد که میتوانم گاهی در آن استراحت کنم و اجازه دهم که زندگی لمس شود با تمام نداشتهها و ناکامل بودنها همین کافیست..
خیلی مهم نیست که بترسیم از اینکه افراد چه فکری در مورد ما دارند طرف مقابل در نهایت آن چیزی را از ما میبیند که دوست دارد ببیند.
در هر جایی از مسیر رابطه ما به پرسش این سوال که آیا توجه میکنیم یا نه ؟؟احتیاج داریم طی یک سال گذشته باشد چه ۱۰ سال..
وقتی دو نفر وارد یک رابطه میشوند انگار که در فاصله این دو نفر یک نفر دیگر متولد میشود شبیه یک کودک تازه متولد شده .رابطه شبیه تولد یک آدم است با گذشت هفتهها و سالها این کودک متولد شده بزرگ و بالغتر میشود. رابطه را نگاه کنید شخصیت دارد و خلق و خو. گاهی حالش خوب است و گاهی مریض این آدم رسیدگی میخواهد تا زمانی زنده میماند که هر دو طرف رابطه تلاش کنند.
آنچه بسیار مهم است پذیرش است و گاهی ما معنای پذیرش را با درماندگی اشتباه میگیریم. پذیرش تسلیم شدن و قبول کردن یک حقیقت اجتناب ناپذیر است همراه با درک و آگاهی که اگر این بخشی از زندگی است پس به نفع من است و برای رشد من مفید است.
روزی آماده میشویم که خداحافظی کنیم
خداحافظی با هرچه و هر کس که به آن بیشتر عشق ورزیدیم، بیشتر از خودمان.
روزی که ارزش آدم درونمان را ببینیم دیگر راضی به آدمهای درگیر رفتن نمیشویم، به آدمهای نصفه و نیمه در رابطه..
خداحافظیها را شروع کنیم.
خداحافظی از خاطراتی که دیگر مرورشان فایدهای ندارد ،خداحافظی از رابطههایی که تمام شده است، از آدمهایی که دیگر نیستند، از جوانی که تمام شد ،از فرزندانمان که دیگر شبیه گذشته نیست، از خانهای که باید تعویض شود، از لباسی که سالهاست نگهش داشتهایم و نمیدانیم چرا نمیتوانیم از آن دل بکنیم. خداحافظیها را که شروع کنیم چند وقت غمگین خواهیم بود اما بعد از آن داستان های جدیدی را تجربه خواهیم کرد .خاطره دیگری خواهیم ساخت ،با آدمهای دیگری آشنا خواهیم شد، با زیباییهای میانسالیمان مواجه خواهیم شد، بعد دیگری را از فرزندمان را کشف خواهیم کرد، خانه دیگری خواهیم داشت و لباس جدیدی را جایگزین خواهیم کرد .دل بکنیم و دوباره دل ببازیم..
اگر با همینی که هستیم رضایت را تجربه نکنیم
هیچ بهتر بودنی برای ما کافی نخواهد بود
هیچ بهتر بودنی..
بسیاری از ما به دنبال آرامش هستیم.
اما یکی از مهمترین اصول زندگی کردن را نمیخواهیم رعایت کنیم و پریشان به دنبال آرامش هستیم.
اصل: احترام و سکوت
اگر میخواهید به درونتان بیشتر نزدیک شوید، سکوت کنید حتی اگر میخواهید به درون دیگران نزدیکتر شوید و آنها را درک کنید گاهی سکوت کنید.
هیچکس نمیتواند جای شما را بگیرد، شما جایگاه منحصر به فرد خودتان را در دنیا دارید به روش خودتان خاص باشید وقتی که خودتان هستید و آنگونه زندگی میکنید که خودتان کشفش کردهاید هیچکس نمیتواند شبیه شما شود.
دنیا محل رقابت و مقایسه نیست
دنیا محل رشد و کمک کردن است
هیچگاه با رشد دیگری رشد ما متوقف نخواهد شد .
بهتر است به دنبال تشویق کننده غیر از خودمان نگردیم
وظیفه ما در رابطه نشان دادن غلطها و اشتباهات دیگران نیست. ما همه به اندازه کافی واعظ و معلم اخلاق در اطرافمان داریم.
وظیفه ما شاید این است که سکوت کنیم و اجازه دهیم که دیگران در کنارمان خودشان باشند ،درست همان کسی شویم که هیچگاه نداشتهایم.
اگر در دام اثبات کردن خودمان برای دیگران گرفتار شویم ،وارد سیکلی بیانتها خواهیم شد. وقتی ما وارد بازی اثبات کردن میشویم در واقع به شدت به خودمان آسیب میزنیم چون در حقیقت با آدم درونی خودمان وارد جنگ میشویم.
تمرین کنیم که محبت را از کسی بخواهیم که با خودش هم محبت آمیز برخورد میکند.
اگر دوست داشتید معناهایی برای دردهایتان بیابید کلمه چرا را از ذهنتان پاک کنید. کسی جوابی برای اینکه بفهمید چرا برای شما این اتفاق افتاده است ندارد. بگردید به دنبال این سوال اگر این اتفاقها و دردها فرصتی برای نزدیک شدن به خودتان باشد قرار است در این فرصت چه چیزی را یاد بگیرید ؟و قرار است این فرصت به شما چه بگوید؟ و آگاه باشید که بدن شما برای این دنیا طراحی شده است پس به شما کمک میکند که رد شوید بدنتان و ذهنتان همان جهان پنهان در پشت درها و رنجهاست به آن اطمینان کنید
کمی تمرین کنید جواب ندهید و دفاع نکنید
همیشه تا بوده خشم بوده و قضاوت
اگر هم خشم نبوده دفاع بوده و ترس
تغییر از درون ما شروع میشود شاید بتوانیم تبدیل به همان سکوتی شویم که همه ما بسیار به آن نیازمندیم سکوتی سرشار از حضور و پذیرش.
اجازه دهیم عبور کند هم جهان از ما و هم ما از جهان درونی دیگران
عشقهایی که جز عذاب چیزی ندارند، روابطی که شما را در توهمی از دوست داشتن قرار میدهند، آدمهایی که جز قضاوت چیزی ندارند و دوست داشتنهایی که جز تخریب به شما چیزی نمیدهند. اینها همه وزنههایی برای پاهای شما هستند مسیر را نگاه کنید با ارزشتر از این حرفها هستید. در سوگواریهای ناتمامتان نمانید اجازه دهید با دوست داشتن دوباره خودتان پاهایتان جانی دوباره بگیرد.
ما هیچگاه نمیتوانیم جهان بیرون از خودمان را تغییر دهیم ما باید بیاموزیم در مقابل جهان بیرون از خودمان سکوت کنیم و تسلیم باشیم
اجازه دهیم او را او به راه خودش برود و ببینیم این گذر در نهایت به ما چه خواهد آموخت
در درون همه ما دیکتاتوری وجود دارد که به شدت از آگاهتر شدن ما میترسد زیر آگاهتر شدن مساویست با تسلط ما بر دنیای درون روانی منسجم و دیگر دیکتاتور قادر به یکه تازی نخواهد بود.
انگار رابطه از ما میپرسد آیا آنقدر ظرفیت داری که نقطه ضعفهایش را ببینی و او را آنگونه که هست بپذیری نه آنگونه که دوست داری به نظر بیاید؟
قبل از فرارسیدن زمان مرگتان زندگی را تحویل ندهید
برای داشتن رابطههای پایدارتر و عمیقتر تلاش کنید
هیچ تجربه بیهوده نبوده است هیچ رابطه بیهوده نبوده است در هر آدمی که شروع کردهایم آینهای پنهان وجود دارد که تصویر ما در آن پیداست در هر رابطه و با هر فرد ما بخشهایی از خودمان روبرو میشویم و زندگی همین است شاید زندگی پیدا کردن بخشهایی از خودمان در رابطههایی است که تجربه میکنیم بخشهای پراکنده و نامنسجم که در رابطههای پنهان هستند ما قطعاً باید رابطهها را تجربه کنیم تا این بخشها را پیدا کنیم
در درستترین زمان ممکن ایستادهاید
در درستترین اتفاق زندگیتان هستید
هر آنچه اکنون تجربه میکنید درست است
هر آنچه تجربه میکنیم فرصت است فرصتی برای شناختن بیشتر خودمان و نزدیکتر شدن به تصمیمهای جدیتر
اجازه دهید جریان زندگی درست شبیه یک جریان غیرقابل کنترل بدنتان را فراگیرد، نگرانیهای فردا را فردا تجربه خواهید کرد و حسرتهای گذشته همیشه هستند بعداً به آنها برگردید.. فعلاً به اکنونتان سری بزنید و لذت ببرید از هر آنچه که نمیتوانید پیشبینیاش کنید.
نوشتن افکار و احساسهای خود در خصوص تجارب مهم و ناراحت کننده زندگی حال درونی آدمها را بهتر کرده است. هنگامی که فرد شروع به نوشتن و یا صحبت کردن درباره افکار و احساسهای عمیق خود میکند تجربه رها کردن رخ میدهد. رها کردن باعث میشود احساس آسودگی بیشتری کنید و مرور خاطرههای آسیبزا کمتر شود خاطرههای آسیبزا کمتر شود به خودتان بنویسید و خودتان را در خاطره پیدا کنید ببینید چه احساسهایی داشتید؟ و چگونه احساسها را در بدنتان حس میکنید؟ هرچه را به ذهنتان میآید بنویسید و اجازه دهید احساسها از بدنتان عبور کنند ممکن است عمیقاً غمگین و یا عصبانی شوید اما ادامه دهید و بنویسید..
وقتی فاصله بین ما و درونمان برداشته میشود فاصله ما با آدمها تنظیم میشود .یعنی ما نوعی از رابطه را حس خواهیم کرد ،آنقدر عمیق و زیبا که حتی بر روی رابطههای بیرونی ما هم تاثیر میگذارد.
فاصلهای ایجاد میکنی با آنهایی که آسیب زا هستند فاصلهای را کم میکنیم با آنهایی که ارزشمند هستند
یا حتی میپذیریم که گاهی ما با آدمهایی میخواهیم وارد رابطه شویم که تمایلی برای ایجاد رابطه با ما ندارند.
آنگاه فاصلهمان را تنظیم میکنیم ،رابطهای که با درونمان داریم تمام رابطههای ما را در خارج از دنیای درونیمان متعادل و واقع بینانه خواهد کرد. تمام دور شدنها، تمام شدنها و خداحافظیها برای نزدیکتر شدن به خودمان است از اتفاقهای زندگیمان با بیحوصلگی رد نشویم..
هیچکس غیر از خودمان مسئول ترمیم آسیبهای ما نیست و هیچکس غیر از خودمان ظرفیت تحمل این نقطه ضعفها را ندارد...

وبلاگ نِت بوک
خیلی خوووب بوووود