» جملاتی از کتاب گتسبی بزرگ اثر اسکات فیتزجرالد
خوشحال شدم که بچه دختر است و آرزو کردم که یک دختر احمق بشود، این بهترین حالتی ست که یک دختر میتواند تو این دنیا داشته باشد، یک دختر کوچولوی خوشگل احمق!»
گفتم: «من سی سالم است، پنج سال بزرگتر از آنی هستم که به خودم دروغ بگویم و اسمش را بگذارم غرور!»
من عادت کردهام که قضاوتهایم را توی دلم نگه دارم، و همین خصوصیت باعث شده که باطن عجیب و غریب خیلی از آدمها برایم رو بشود و در عین حال گرفتار آدمهای پرچانه کارکشتهای هم بشوم.»
یک چیز حقیقت داره و هیچی حقیقت نداره،» «غنی، غنیتر میشه و فقیر بچهدار میشه،»
گتسبی به آن نور سبز ایمان داشت، به آیندهی طربناکی که سال به سال خودش را از ما عقب میکشاند. این آینده از ما فرار میکند، اما مهم نیست فردا ما تندتر میدویم، دستهایمان را بیشتر دراز میکنیم تا سرانجام... در یک صبح زیبا... و این چنین است که ما کشتینشستگان برخلاف جریان آب پارو به سینهی دریا میکوبیم و با این بیدقتیمان است که یک سر به سمت گذشته رانده میشویم!
قوهی درک خوبیها در زمان تولد به صورت یکسان بین همه تقسیم نمیشود.
خودداری از قضاوت کارهای دیگران، امیدی بیکران در پی دارد.
باید یاد بگیریم که دوستیمان را تا وقتی طرف زندهست نشان بدهیم، نه وقتی گه مرده.
گفتم خدا میداند که تو چه کارهایی میکردی، هر کاری کردی را خدا میداند. ممکن است من را گول بزنی، اما خدا را نمیتوانی!»
قیافه مغرور و کلافهای که برای همه دنیا میگرفت چیزی را پنهان میکرد ــ بیشترِ قیافهگرفتنها حتی اگر در ابتدا چیزی را پنهان نکنند در نهایت چیزی را پنهان میکنند
هیچ مایهای از گرما یا سرما نمیتواند برابری کند با آنچه آدمی قادر است در قلب شبحآسای خود تلنبار کند.

وبلاگ نِت بوک