» جملاتی از کتاب کشتن مرغ مقلد اثر هارپر لی
هرکس حق داره هرطور میخواد فکر کنه و توقع داشته باشه که دیگران هم به عقایدش احترام بگذارند. اما من قبل از اینکه با دیگران زندگی کنم، باید بتونم با خودم زندگی کنم. وجدان آدم تنها چیزیه که نمیتونه تابع نظر اکثریت باشه.
آتیکوس حق داشت. میگفت آدم نمیتواند کسی را بشناسد مگر اینکه واقعاً در کالبد او جا بگیرد و از نظرگاه او به دنیا نگاه کند.
آدمهایی پیدا میشند که... که اونقدر غصهٔ اون دنیا رو دارند که هیچوقت یاد نمیگیرند تو این دنیا چهجور باید زندگی کرد.
آتیکوس میگه خدا بندههاشو همونقدر دوست داره که اونها خودشون رو
اینکه صدسال شکست خوردهایم، دلیل این نیست که باز تقلا نکنیم.
بچهجان، آگه کسی به تو لقب بدی داد، لازم نیست بهت بربخوره. این لقب به تو صدمه نمیزنه، برعکس نشون میده که خود گوینده از لحاظ اخلاقی چقدر فقیره.
آتیکوس گفته بود شرط ادب این است که با مردم راجع به چیزهایی مورد علاقهٔ آنها صحبت کنیم، نه راجع به چیزهای مورد علاقهٔ خودمان.
این مرد کوچکی که روی صندلی شهادت نشسته بود، در مقایسه با همسایگان نزدیکش تنها به یک چیز میبالید؛ اگر خودش را با آب و صابون میشست، رنگ پوستش سفید بود.
گفتم اگه تو آن شب از جا در نرفته بودی و آن حادثه اتفاق نمیافتاد، باز هم میفرستادمت بری براش کتاب بخوانی. میخواستم از نزدیک بشناسیش. لازم بود عوض اینکه خیال کنی شجاعت در وجود یک مرد تفنگ به دست تجسم پیدا میکنه، شجاعت واقعی را ببینی. آدم از پیش میدونه که شکست میخوره و بااینهمه شروع میکنه، اعم از اینکه موفق بشه یا نه، نتیجه هرچه باشه تلاش میکنه و جلو میره. احتمال برد خیلی کمه، اما گاهی هم آدم میبره، خانم دوبز با جثهٔ کوچک چهل و چهار کیلوییش برنده شد. چیزی که میخواست به دست آورد. وقتی مرد به هیچچیز و به هیچکس وابستگی نداشت. او شجاعترین آدمی بود که میشناختم
ترسیدید مجبور بشید با کارهایی که کردید روبرو بشید؟ نخیر آقا، ترسیدم با کارهایی که نکردهام روبرو بشم

وبلاگ نِت بوک