» جملاتی از کتاب جنگ‌و صلح اثر لئوتولستوی

جملاتی از کتاب جنگ‌و صلح اثر لئوتولستوی

آزادی، برابری، اینها همه بانگ دهل است که رسواییشان مدتهاست آشکار شده است. کیست که آزادی و برابری را دوست نداشته باشد؟ خود منجی ما آزادی و برابری را تعلیم داده است. خیال می‌کنید بعد از انقلاب مردم خوشبختتر شده‌اند؟ برعکس، ما بودیم که خواهان آزادی بودیم و بناپارت آن را نابود کرد


معتقد بود که سرچشمه همه عیبهای آدمی دو چیز است: یکی بیکاری و دیگری اعتقاد به خرافات. و دو فضیلت نیز بیشتر وجود ندارد: یکی کار و دیگری خرد.


پرنس آندره‌ی گفت: «بله، شما او را، این بناپارت را، دیدید؟ چطور بود؟ استنباطتان از او چیست؟» دلگاروکف که پیدا بود به این نتیجه کلی که از ملاقات خود با ناپلئون به دست آورده دل بسته است، تکرار کرد: «بله، او را دیدم و مطمئن شدم که بیش از هرچیز از یک درگیری همگانی وحشت دارد. اگر از روبرو شدن با ما نمی‌ترسید چرا تقاضای ملاقات با امپراتور را داشت. چرا پیشنهاد مذاکره می‌کرد و از همه مهمتر چرا عقب می‌نشست. حال آنکه عقب‌نشینی با روش هدایت جنگ او منافات دارد. حرفم را باور کنید. او می‌ترسد، از درگیری همگانی وحشت دارد. ساعت سرنگونیش فرارسیده است. این را از من قبول کنید.»


اقرار به‌خطا، بزرگواری بیشتری می‌خواهد تا اصرار در کشاندن کار به‌جایی که دیگر جبران ممکن نیست.


هر کس با دید خودش زندگی می‌کند. تو برای خودت زندگی می‌کردی و می‌گویی که چیزی نمانده بود که زندگیت تباه شود، و خوشبختی را وقتی شناختی که شروع کردی برای دیگران زندگی کنی، ولی کار من درست عکس این بود. هدف من در زندگی کسب افتخار بود، ولی خوب، مگر افتخار چیست؟ همان عشق به‌دیگران است. میل به‌خدمت به‌آنها برای لذت‌بردن از ستایش آنها.


هیچ حقیقتی در ذهن دو نفر یکسان جلوه نمی‌کند


قانون بسيار است. اما هيچ كس نيست كه حتی همان قوانين قديم را اجرا كند. امروز ديگر همه قانون می‌‌‌نويسند. نوشتن از عمل كردن آسان‌تر است


اندوه پاك و كامل نيز، مانند شادمانی پاك و كامل، نمی‌‌‌تواند وجود داشته باشد.


بگذار ديگران كه جوان‌اند، به اين فريب و نيرنگ تسليم شوند. اما ما زندگی را می‌‌‌شناسيم.


گفت: «زندگی همه چيز است. زندگی خداست. همه چيز تغيير می‌‌‌كند و در حركت است. اين حركت، خداست. و تا وقتی زندگی وجود دارد، لذت خداشناسی نيز وجود خواهد داشت. دوست داشتن زندگی، يعنی دوست داشتن خدا. از همه دشوارتر و سعادت‌بارتر اين است كه انسان، اين زندگی رادر رنجهای خود و در موقعی كه بی‌گناه رنج می‌‌‌كشد، دوست داشته باشد.»


خوشبختی در ارضای نيازهای طبيعی و بشری است؛ و تمام بدبختيها، نه از كمبود ضروريات، بلكه از زيادی آن سرچشمه می‌‌‌گيرد


دير از خواب بيدار شد و صداقتی كه اغلب اوقات با لحظه بيداری از خواب همراه است آشكارا به وی نشان داد كه در بيماری پدرش چه مطالبی بيش از همه او را به خود مشغول می‌‌‌ساخت. به صدای آن سوی در گوش داد؛ و همين كه ناله پدر را شنيد، آهی عميق كشيد و به خود گفت: «هنوز تغييری روی نداده است!» سپس با تنفر بر سر خود فرياد كشيد: «چه تغييری بايد روی داده باشد؟ من خواستار چه بودم؟ مرگ او را طلب می‌‌‌كنم؟!»



پی‌ير می‌‌‌ديد كه شاهزاده آندره برای نخستين بار پس از ديدار او، تهييج شده است. اين بود كه برای بيان عللی كه او را به صورت كنونی درآورده بود، گفت: «ناحق آن چيزی است كه موجب آزار ديگران می‌‌‌شود.»



در دل می‌گفت: عشق! عشق چیست؟ عشق مانع مرگ است. عشق زندگی است. همه‌چیز، هر آنچه درک می‌کنم فقط به آن‌سبب درک می‌کنم که عاشقم. همه‌چیز هست و فقط به آن‌سبب وجود دارد که من عشق می‌ورزم. همه‌چیز فقط با ریسمان عشق به‌هم مربوط است.



كنتس به سوی شوهرش رفت و گفت: «آه، پی‌ير! نمی‌‌‌دانی كه آناتول ما در چه وضعی است...» اماوقتی ديد كه آثار خشم و غضب از چشمهای درخشنده و قدمهای مصمم شوهرش ـ كه پس از دوئل با دالوخوف با آن آشنا شده بود ـ آشكار است، سر جای خودش خشك شد. پی‌ير به همسرش گفت: «هرجا شما باشيد، فساد و هرزگی هم در آنجاست



جنگ ۱۸۱۲، به جز اهميت ملی خود، كه هر فرد روس آن را گرامی‌‌ می‌‌‌داشت، می‌‌‌بايست خصلتی ديگر، يعنی خصلت اروپايی نيز به خود می‌‌‌گرفت. در پی حركت ملتها از مغرب به مشرق، اكنون بايستی حركت ملتها از شرق به غرب صورت می‌‌‌گرفت. برای جنگ جديد، وجود مردی جديد ضرورت داشت كه دارای خصايل و نظريات ديگری غير از خصايل و نظريات كوتوزوف باشد و انگيزه‌های ديگری محرك وی شود. فرماندهی آلكساندر اول برای حركت ملتها از مشرق به مغرب و احيای سرحدات ملل، به اندازه وجود كوتوزوف برای نجات و افتخار روسيه، ضرورت داشت. كوتوزوف، معانی كلمات اروپا و تعادل قوا و ناپلئون را درك نمی‌‌‌كرد. او نمی‌‌‌توانست مقصود ديگران را از اين كلمات دريابد؛ و اين نماينده ملت روس، پس‌از آنكه دشمن منهدم و روسيه آزاد شد، به عالی‌ترين درجه افتخار خود رسيد. او به‌عنوان يكی از افراد روس، ديگر كاری نداشت؛ و برای اين نماينده ملی، جز مرگ چيزی باقی نمانده بود و... او نيز مرد.



همه‌شان تلاش می‌کنند، رنج می‌برند، جان خود و روح جاوید خود را به فساد می‌کشند تا نعمتی را به دست آورند که لحظه‌ای بیش نمی‌پاید و ما نه فقط این معنی را می‌دانیم بلکه مسیح، فرزند خدا، خود به این جهان خاکی آمد و به ما گفت که این زندگی آنی بیش نیست و برای آزمودن ماست و با این همه سخت به آن آویخته‌ایم و گمان می‌کنیم که سعادت را فقط در آن خواهیم یافت.

فرم ارسال نظر