» جملاتی از کتاب برادرانکارامازوف اثر فئودور داستایفسکی
تو میخواهی شیطان را برانی؛ ولی بیآنکه بدانی خودت در خدمت او درآمدهای.
ولی این اشکها را با چی میتوان بازخرید کرد، با چی؟ آیا امکان دارد؟ اگر انتقامش گرفته شود، بازخرید شده است؟ ولی من چه نیازی به این انتقام دارم، چه نیازی به طلب دوزخ برای این جلادها دارم؟ آتش دوزخ چه چیزی را میتواند بازخرید کند، چون محرومان و مظلومان شکنجهشان را دیده و زجرشان را کشیدهاند.
پروردگارا، همهٔ کسانی را که کسی را ندارند که برایشان دعا کند و نیز کسانی که نمیخواهند به درگاه تو نیایش کنند، نجات بده.
وقتی آدم کسی را دوست دارد، جز دوستداشتن او کار دیگری نمیتواند بکند.
درحقیقت همیشه دربارهٔ سنگدلی «حیوانصفتانهٔ» آدمها صحبت میشود؛ ولی این گفته توهین و بیانصافی بزرگی است نسبت به حیوانها. حیوان هیچگاه نمیتواند مانند انسان بیرحم و سنگدل باشد، انسانی که در سنگدلی اینهمه هنرمند و ظریفکار است. ببر فقط گاز میگیرد و میدرد و جز این هم کار دیگری بلد نیست. هیچوقت به فکرش نمیرسد که میتواند گوش آدمها را در سراسر شب میخکوب کرد، حتی اگر هم میتوانست این کار را بکند، نمیکرد.
تا زمانی که دربند کینههایش است، همواره به بیراهه خواهد رفت
دروغ نگویید. کسی که دروغ میگوید و دروغهایش را هم باور میکند، دیگر هرگز نمیتواند حقیقت را دریابد، نه در خودش و نه در اطرافیانش، درنتیجه هم حرمت خودش را ازبین میبرد و هم حرمت دیگران را. وقتی کسی رعایت حرمت خودش و دیگران را نکند، دیگر کسی را دوست نخواهد داشت و در نبودن عشق، موقعی که میخواهد خود را سرگرم کند، به شهوت و گناه رو میآورد. آنوقت در فساد و تباهی، حالتی حیوانی پیدا میکند و همهٔ اینها از دروغ گفتن به خود و به دیگران ناشی میشود. کسی که حتی به خودش هم دروغ میگوید، اولین کسی است که به خودش توهین میکند.
راهبان عزیز، چرا روزه میگیرید؟ چرا از خدا چشمداشت پاداشی دارید؟ برای چنین پاداشی، من هم حاضرم روزه بگیرم. نه، راهب مقدس، در زندگی باتقوا باش! چرا خودت را در صومعه، جایی که ناهار و شامت حاضر و روبهراه است زندانی میکنی و درون اجتماع نمیروی تا برایشان مفید واقع شوی، بدون اینکه انتظار پاداشی را داشته باشی؟ دراینصورت انجام وظیفه دشوارتر خواهد شد. من هم، پدر روحانی سرپرست صومعه، میتوانم از این حرفها بزنم.
«در حقیقت، در حقیقت این را به شما میگویم: اگر دانهٔ گندمی که روی زمین افتاده نمیرد، تنها میماند، ولی اگر بمیرد محصول فراوانی خواهد داد
آدم برای اینکه کسی را دوست داشته باشد، آن فرد باید چهرهاش پنهان بماند، همین که چهرهاش را نشان داد، عشق پایان میگیرد.»
او زن بسیار نجیب و شرافتمندی است و کسی هم به او دسترسی ندارد، فقط در تنهایی درد و رنجش را تحمل میکند...
مرد جوان، دعا را از یاد نبر، اگر دعایت صادقانه باشد، هربار احساس جدیدی در آن پیدا خواهد شد. همچنین بهیاد داشته باش: هرروز و هربار که میتوانی تکرار کن: «خداوندا، به کسانی که امروز به حضور تو شتافتهاند رحم کن.» چون در هر ساعت و هرلحظه هزاران نفر زندگی را ترک میکنند و چه زیادند کسانی که دنیا را در انزوا، بدون اطلاع کسی و در غم و نگرانی ترک میکنند، در این صورت دعای تو برای آرامش روحشان شاید از آن سر دنیا بهسوی خداوند روانه شود. چه دشوار است برای کسی که روحش با وحشت دربرابر پروردگار حاضر میشود و چه آرامشبخش وقتی بفهمد، فردی که در دنیا باقی مانده بهعنوان میانجی برایش شفاعت کرده و آمرزش طلبیده است.
آیا آدم میتواند داور همنوعانش باشد، و ایمانش را تا پایان حفظ کند؟ بهویژه بهیاد داشته باش که تو نسبت به هیچکس نمیتوانی داوری کنی. چون هیچ فردی نمیتواند درمورد یک جنایتکار داوری کند، مگر اینکه درک کند که خودش هم نسبت به این کسی که میخواهد داوری کند، مقصر است. فقط موقعی که به این حقیقت پی ببرد میتواند داوری کند. چون اگر من آدم باانصاف و درستکاری بودم، شاید در دنیا هیچ مقصری پیدا نمیشد. حتی اگر هم قانون تو را داور او تعیین کرده، باز تا جایی که میتوانی با این طرز فکر عمل کن
فکر میکنم اگر شیطان وجود نداشته باشد و انسان آن را خلق کرده باشد، بهصورت و با صفات خودش آفریده است.
دوزخ چگونه جایی است؟» و پاسخ میدهم: «جایی که درد و رنج دوستنداشتن وجود داشته باشد.»
درست در همان لحظهای که با هراس میبینید بهرغم همهٔ تلاشهاتان، نهتنها به هدفتان نزدیک نشدهاید؛ بلکه بهنظرتان میآید از آن دور هم شدهاید، در آن لحظه است، این را یقین داشته باشید، که ناگهان به هدفتان میرسید و قدرت معجزهآسای خداوند را در وجود خودتان درمییابید. خدایی که در همهٔ احوال شما را دوست داشته و پنهانی هدایتتان کرده است
از هیچچیز نترس و ترس را هم هرگز به خودت راه نده. به این شرط که احساس ندامت همیشه در دلت بماند. خداوند همهٔ گناهان را میبخشد. هیچ گناهی وجود ندارد که گناهکار از آن واقعاً ابراز ندامت کند و از سوی خداوند بخشیده نشود. اگر انسان عشق بیپایان خداوند را در دل داشته باشد، هرگز مرتکب گناه نمیشود. آیا گناهی هست که از عشق به خداوند فراتر رود؟ بهجز به ندامت دایمی به چیز دیگری فکر نکن و ترس را برای همیشه از قلبت بیرون کن. بهیاد داشته باش که خداوند خیلی بیشتر از آنچه بتوانی تصورش را بکنی، تو را دوست دارد؛ او حتی تو را با وجود ارتکاب گناه باز هم دوست دارد.
بکوشید همنوعانتان را همیشه عملا دوست داشته باشید. هرقدر در این عشق پیش بروید، به همان ترتیب هم میتوانید خودتان را متقاعد کنید که خدا وجود دارد و روحتان نیز فناناپذیر است، شما اگر در این راه آنقدر پیش بروید تا خودتان را بهطور کامل در دوستداشتن دیگران فراموش کنید، آنوقت بهطور حتم ایمان پیدا میکنید و هیچ شک و تردیدی نمیتواند به ذهنتان راه یابد.
به او گفته شده بود: «اگر میخواهی به کمال مطلوب برسی، آنچه داری به دیگران ببخش و بهدنبال من بیا.»
آنها سلاح علم را در دست دارند؛ ولی مگر دانش شامل چیزهایی نمیشود که زیر فرمان حسها هستند؟ و اما دنیای معنویت را اکثریت مردمان دنیا بهکل کنار گذاشتهاند، با گونهای پیروزمندی و یا حتی نفرت از صفحهٔ روزگار حذف کردهاند. دنیا، بهویژه در این دوران اخیر اعلام کرده انسانها آزادند؛ ولی زیر لوای آزادی ما چی میبینیم؟ فقط بردگی و خودکشی! چون دنیا میگوید: «تو نیازهایی داری، آنها را برآورده کن. چون حقوق تو به همان اندازهٔ ثروتمندان و مقامهای بالای جامعه است، از اقناع کردن نیازهایت ترسی به خودت راه نده و حتی چندین برابرشان کن»؛ نظریهٔ فعلی مردم دنیا این است. آنها آزادی را در این میبینند و این حقوق با چندینبرابرکردن خواستها و نیازها به کجا میانجامد؟ میان ثروتمندان به «انزوا» و خودکشی معنوی، میان تهیدستان به غبطه و جنایت، چون حق برآوردهکردنشان را به آنها دادهاند؛ ولی وسایل برآوردهکردن آنها را تعیین نکردهاند..
که چنان درگیر نفسانیات و طغیانهای درونیاند که گاه دیو میشوند و گاه فرشته. همهٔ شخصیتهای ریز و درشت عصبیاند، گرفتار مالیخولیا یا توهم، یا بیماریهای مداوانشدنی، یا صرع، یا بحرانهای روانی، روانپریش و رواننژند. تصادفی نیست که میان اینهمه شخصیتهای ریزودرشت، حتی یک آدم درست و حسابی و سالم نمییابیم که زندگی و رفتار و کردار و گفتاری متعادل و منطقی داشته باشد. فلسفهبافی نکند، در گفتههایش به حاشیه نرود، پند و اندرزها یا توصیهها و یا استدلالهایش دور از منطق و غیرعادی نباشد
این مورد، حق با تو بود. چون راز زندگی انسان فقط در زندهبودن نیست؛ بلکه باید انگیزهای هم برای زندگیکردن داشته باشد. بدون داشتن وجدانی آرام، چه دلیلی دارد به زندگی ادامه دهد؟ در آن صورت از زندگی دست میشوید و بهجای ماندن در این دنیا، خود را نابود میکند، حتی اگر نان فراوان در دسترسش باشد.
عشق چنان گنجینهٔ بزرگی است و چنان گرانبها که با آن، همهچیز را در دنیا میتوان خرید، نهتنها گناهان تو؛ را بلکه گناهان همهٔ مردم را.
خداوند دوستدار قدرت نیست؛ بلکه حقیقت را گرامی میدارد.»
افسوس! به این یکپارچهشدن آدمها اعتماد نکنید. آزادی را به مفهوم افزایش نیازها و برآوردهکردن سریع آنها انگاشتن، سرشتشان را درهم میریزد؛ زیرا تعداد زیادی خواستها و هوسهای نابهجا و سبکسرانه اگر برآورده شوند، عادتها و ابداعهای پوچ در خودشان ایجاد میکنند. آدمها برای این زندهاند که نسبت به همدیگر رشک ببرند، به شهوترانی بپردازند و به همدیگر فخر بفروشند. شامهای آنچنانی بدهند، به گردش و مسافرت بروند، اسب و کالسکه و خدم و حشم داشته باشند، مقامی اجتماعی بهدست آورند، با خدمتکارهای فراوان. اینطرز زندگی و عادتها بهصورت ضرورتهایی درمیآید که آدم حتی زندگیاش، شرافتش و حس بشردوستیاش را هم فدا میکند.
از گناه آدمها وحشت نکنید، انسان را حتی با گناهش دوست داشته باشید، همهٔ آفریدههای خدا را دوست داشته باشید، حیوانات را هم؛ خداوند به آنها گونهای اندیشیدن و شوق به زندگی بخشیده. بهویژه کودکان خردسال را دوست داشته باشید. بدا بهحال کسی که کودکی را بیازارد.
خودتان قضاوت کنید، گریگوری واسیلویچ؛ مگر در کتاب مقدس نیامده است که اگر فرد ذرهای هم ایمان داشته باشد و به کوه فرمان دهد به دریا بریزد، کوه بیدرنگ و بدون چون و چرا، همان لحظه در دریا خواهد افتاد؟ خیلی خوب، اگر من کافرم و شما فردی چنان با ایمان که دایماً مرا لعن و نفرین میکنید، امتحان کنید و به این کوه بگویید نه در دریا (چون اینجا دریایی نیست)؛ بلکه حتی اگر شده در این رودخانهٔ متعفن، همان که از پشت باغمان میگذرد، بریزد، خواهید دید که هیچچیز از جایش تکان نمیخورد و همهچیز مانند گذشته و بهرغم دستور شما، در جای خود خواهد ماند. باری، این موضوع ثابت میکند که شما هم گریگوری واسیلویچ، دین و ایمان درست و حسابی ندارید و فقط بلدید به دیگران ناسزا بگویید.
تا پایان کار ایمانت را حفظ کن، حتی اگر همهٔ مردم دنیا راه راست را ترک کرده باشند و تو تنها فردی باشی که ایمانت را ازدست ندادهای
باری، وقتی همه را دوست داشته باشی، یعنی جزیی از خداوندی و به او تعلق داری... عشق همهچیز را بازخرید میکند، همه کس را نجات میدهد.
آنکه شایسته است به چیزی که سزاوارش است میرسد، حال آنکه آدم نالایق، در باریکهٔ راه زندگیاش ناپدید میشود، در باریکهٔ راه خودش، در باریکهٔ راه محبوبش که برای آن خلق شده و آنجا در لجن و بوی گندیدگی با میل و ارادهٔ خودش و با لذت داوطلبانه نابود میشود

وبلاگ نِت بوک