» جملاتی از کتاب تاملات اثر مارکوس اورلیوس

جملاتی از کتاب تاملات اثر مارکوس اورلیوس

اگر کسی پس ازعصبانيت و دعوا با من، علائمى از ميل به اشتى نشان دهد، بلافاصله با او سازش كنم؛ و نيزاين كه در مطالعه دقيق باشم و به برداشتى كلى از معناى متن اكتفا نكنم، و فريب چربزبانان را نخورم.


هرگز اثری از خشم در او پیدا نشد !چطوری؟؟


صبحگاهان كه ازخواب برمى خيزى، با خود بگو: امروزبا سوءنيت و فضولى، ناسپاسى، گستاخى، بیوفايى، خودخواهى روبرو خواهم شد است  .تمام اين ها ناشى از ان كه خطاكاران نمیتوانند خوب را از بد تميز دهند. ولى من مدتهاست كه به طبيعت خوبى و شرافتش، طبیعت بدی و رذالتش، و طبيعت شخص خطاكار پی برده ام، خطاكارى كه برادرم است( نه به اين معنى كه از يك گوشت و خون هستيم، بلكه از اين رو كه هر دو از موهبت عقل برخورداريم و از امر الهى بهره و نصيب برده ايم)؛ بنابراين، هيج يك از اين چيزها نمیتوانند به من اسيب رسانند، زيرا كسى نمیتواند مرا در زشتى و تباهى شريك و سهيم سازد، من هم نمیتوانم به برادرم غضب كنم يا از او متنفر باشم؛ زيرا ما افريده شده ايم تا همچون پاها، دستها، چشمها و دو رديف دندان هﺎى بالا و پايين با يكديگر همكارى كنيم، ايجاد مانع در برابر يكديگر خلاف قانون طبيعت است ـ و مگر غضب و نفرت نوعى ايجاد مانع نيست؟


هر كارى را به گونه اى انجام ده كه انگار اخرين كار زندگى ات است، عارى از پریشانفكرى، فارغ از سلطه عواطف بر عقل، عارى از خودنمایی ،رها از خودپرستی..

انگار این لحظه اخرین لحظه زنده بودنت هست.


آيا امور بيرونى خاطرت را پريشان مى كنند؟ پس خلوت گزين، و بر شناختى كه از امر نيك دارى بيفزا و بر بیقرارى ات فائق آى. از خطاى ديگرى هم حذر كن: يعنى از حماقت آنانى كه بسيار تلاش میكنند ولى در افكار و حركات خود هيچ هدفى ندارند و در واقع وقت خويش را تلف میکنند.


باقى عمرت را با گمانه زنى درباره همسايگانت هدر مده، مگراين كه اين كار براى هر دو طرف سودمند باشد. اگر به چيستى و چرايى افكار، اقوال، افعال و نقشه هاى ديگران فكر كنى ـ در يك كلام، هر چيزى كه تو را از وفادارى به فرمانرواى درونت بازمیدارد ـ فرصت انجام دادن ديگر كارها را از دست خواهى داد، اگر به اين نصیحت گوش فرا دهى، از فكر و خيالهاى بيهوده و بی هدف رهايى می يابى، به ويژه از افكارى كه ماهيتى مبتنى بر بى انصافى و فضولى دارند. آدمى بايد خود را به چنان طرز تفكرى عادت دهد كه اگر ناگهان از او بپرسند اينك به چه می انديشى؟، بتواند صادقانه و بی درنگ به اين سؤال پاسخ دهد.


شأن آدمى آن است كه دلسوز همه انسانها باشد؛ و میداند كه نبايد از عقيده عموم پيروى كند، بلكه بايد فقط عقيده كسانى را ملاك عمل قرار دهد كه اشكارا بر وفق طبيعت زندگى میكنند. او در مورد ديگرانى كه زندگى بسامانى ندارند،همواره شخصيتى را كه روز و شب در خانه و بيرون از خانه از خود نشان میدهند، و افرادى را كه با انها نشست و برخاست دارند، به خود يادآورى مي كند؛ و، بنابراين، براى تأييد و تصديق

چنين افرادى هيج ارزشى قائل نيست، افرادى كه حتى ازنظر خودشان هم حال و روز خوبى ندارند.


نظرهاى خود را به شيوه اى متظاهرانه بهتر جلوه مده. از پرگويى بپرهيز، از رئيس مآبى دورى كن. خداى درونت بايد بر انسانى نيرومند، پخته، دولتمرد، رومى و فرمانرو حاكم باشد؛ انسانى مصمم و مقاوم، مانند سربازى كه منتظر اشاره اى است تا كارزار زندگى را ترك كند و خلاصى يابد؛ انسانى كه اعتبار بى چون و چرايى دارد و محتاج تأييد و تصديق خود يا ديگران نيست. اين است راز شادى و سرخوشى، راز اتكا به نفس و بی نيازى از طلب آرامش از ديگران، ما بايد روى پاى خود بايستيم، نه اين كه ديگران ما را سرپا نگه دارند.


همه‌چیز را بحال خود بگذار


بى ان كه در انتظار چيزى يا هراسان از چيزى باشى، اگر در هر عملی مطابق طبیعت رفتاركنى و درهركلام و گفتارى بى باكانه صادق باشى ـ در اين صورت زندگى خوبى خواهى داشت. و هيج كس نمى تواند تو را ازاين مسير بازدارد.


تنها ویژگی خاص انسان خوب این است که از هر اتفاقی که دست تقدیر برایش رقم میزند استقبال میکند و نيروي الهی ساكن درقلب خود رابا افكار پريشان نمی آلاید و آشفته نميكند، وآن را آرام و مطيع خداوند نگه می دارد، بی آنکه سخن كذب بر زبان آورد يا بر خلاف عدل و انصاف رفتار کند . اگر چه همه به او بى اعتماد شوند چون او در سادگي، فروتني وشادي زندگی مى كند، از هيچ كس خشمگين نمی شود، بلكه پايدار واستوار راه خود را پیش مى گیرد و به سرمنزل مقصود رهسپار مى شود ودر پاکى، آرامش ورضا و صفا به سرنوشت محتوم خود میپیوندد و به ‌پایان عمر خویش میرسد .


پس به روح خود پناه ببر. تقلا مكن و مضطرب مباش؛ بر خود مسلط باش، و زندگى را از دريچه چشم مرد، انسان، شهروند و موجود فانى نگاه كن.


آن كس كه به گفتار و كردار و افكار همسايه اش كارى ندارد، و فقط در فكر آن است كه اعمال خودش عادلانه و پرهيزگارانه باشد، از زمان بهره فراوان می برد و آسوده خاطر است، انسان خوب در پى يافتن معايب ديگران نيست، بلكه محكم و استوار به سوى مقصد خويش مى شتابد.


آيا هيچ يک از چیزها با تحسين زيباترو با نكوهش زشتﺗﺮمی شوند؟آيا اگر زمرد را ستايش نکنند زیبایی اش را از دست می دهد؟ آيا اين امر درباره طلا، عاج، ارغوان، چنگ، خنجر، غنجه يا نهال صادق نيست؟


اى دنيا من با تو كاملا هماهنگم، هر چيزى كه براى تو بهنگام باشد، براى من نه دير است و نه زود. اى طبيعت! انچه تمامى فصلهايت به بار می اورد ميوه مطلوب من است.


آشفته و پريشان مباش، آسوده خاطر باش، آيا كسى به تو بد می كند؟ در حقيقت به خود بد می کند. برايت اتفاقى افتاده است؟ خوب؛ در اين صورت قسمتت بوده، قسمتى كه از ازل برايت مقدر شده؛ رشته اى كه در تار و پود تقديرت تنيده شده است، مانند تمام ديگر اتفاقاتى كه رخ مى دهد. در يك كلام، زندگى كوتاه است؛ پس، با تبعيت از عقل و رعايت عدالت، دم را غنيمت شمار بی نهايت خويشتندار باش.


به زودي خواهی مرد؛ولى هنوز نه ثابت قدمي و نه آرام و قرار داري؛ هنوز فكر مى كنی كه اموربيرونى می توانند به تو آسيب رسانند؛ هنوز نسبت به همه بخشنده نيستی و هنوز قانع نشده اى كه خردمندى چيزى نيست جز عادلانه رفتاركردن.


آنچه در ذهن ديگران می گذرد نمی تواند به تو اسيب رساند؛ تغيير و تحولات قالب جسمانی ات هم به تو زيانى نمی رساند. پس ازچه چيزى زيان می بينى؟ ازآن بخش از وجودت كه ضررو زيان را ارزشيابى می كند. از آن جلوگيرى كن، و آنگاه خواهى ديد كه همه چيز خوب است. حتى اگر جسم محقرت، نزديكترين همسايه‌اش، تكه تكه شود، بسوزد، چرك كند يا سرافكنده شود، مگذار صداى آن بخش بلند شود. به عبارت ديگر، درياب كه انچه براى همگان نيكوكاران و بدكاران ـ رخ می دهد نه خوب است و نه بد. انچه در هر زندگی اى اتفاق می افتد ـ خواه ادمى موافق طبيعت زندگى كند خواه مخالف ان — نه طبيعى است و نه غيرطبيعى.


اگر براثر چيزى بيرونى ناراحت شده اى، اين درد نه معلول آن چيز بلكه ناشى ازارزيابى تو از آن است؛ و تو هر لحظه میتوانى ان را از ذهن خود پاك كنى. اگر اين مشكل معلول شخصيت خودت است، پس اصلاح كن؛ چه كسى تو را از اين كار بازداشته است؟ اگراز اين امر ناراحتى كه كار صواب را انجام نداده اى، پس چرا در پى انجام دادن ان نيستى؟ زيرا موانع موجود برطرف نشدنی اند. در اين صورت، نگران مباش؛ مسئوليت بی عملى متوجه تو نيست. ولى زندگی عارى از كار صواب بى ارزش است.، پس با وجدانى اسوده با زندگى وداع كن؛ موانع را با خوشرويى بپذير و چنان بمير كه گویی هيچ مانعى تو را ازكار صواب بازنداشته است.


فقط به آنچه می بينى اكتفا كن، براى مثال، كسى به تو توهين كرده است آرى، اين درست است، ولى اين كار به تو هيچ زيانى نرسانده است، پسرت بيمار است، ارى، مى توانى اين واقعيت را مشاهده كنى. ولى نمی توانی بگويى كه براثراين بيمارى خواهد مرد، فقط به مشاهدات خود اكتفا كن، از حدس و گمان بپرهيز، غيراز آنچه ديده اى اتفاقى نخواهد افتاد، حدس گمان بايد مبتنى بر شناخت تمام حوادث احتمالى جهان باشد.


آيا اين خيار تلخ است؟ آن را دور بينداز. در جاده خار هست؟ برگرد كافی است همين قدر بدانى. به چیز ديگرى احتياج ندارى. نگو چرا چنين چيزهايى در جهان وجود دارد. در اين صورت، هركه با جهان اشنا باشد به تو خواهد خنديد، درست همانطوركه اگر از يافتن تراشه چوب يا تكه هاى چرم دردكان نجار يا كفاش تعجب كنى، به تو خواهند خنديد. البته آنها اين چيزها را دور می ريزند، ولى طبيعت چنين كارى نمی كند. مهارت شگفتﺍنگیز طبيعت اين است كه هر چيزى را كه به مرحله پوسيدگى، پيرى و بى فايدگى برسد تغيير شكل می دهد و آن را به چيزجديدى تبديل می كند. بنابراين، نه به ماده اى خارجى نياز دارد و نه به جايى براى دور ريختن پسمانده هايش، خودش به اندازه كافى فضا، ماده و مهارت دارد.


بى مبالات، آشفته گو و پريشان فكر مباش. بيش ازحد درونگرا يا برونگرا مباش. اگر تو را بكشند، تكه تكه سازند يا نفرين كنند، ايا می توانند تو را از سلامت فكر خردمندى، خويشتندارى و عدالت بازدارند؟ اين امر مثل ان است كه كسى كنار چشمه آب زلالى بايستد و به آن دشنام دهد او می تواند چشمه را گلالود كند، ولى چشمه گل و لاى را می شويد و میپراكند و آب زلال و گواراى خود را همچنان جارى می سازد. چنين باش.


آيا تو خواهان ستايش مردمى هستى كه ساعتى سه بار خود را نكوهش می كنند، مردمى كه خود را تحقير می کنند؟ آيا مى خواهى كسانى را راضى كنى كه حتى نمی توانند خود را راضى كنند؟ و چگونه يك انسان می تواند ازخودش راضى باشد، زمانى كه تقريبأ از هر كارى كه می کند يشيمان است؟


کاری به خطاهای دیگران نداشته باش.


هرگاه از وقاحت كسى عصبانى شدى، از خود بپرس: ايا ممكن است جهان بدون مردمان وقيح وجود داشته باشد؟، نه، ممكن نيست؛ پس در پى امور محال مباش.

وقتى از جفا و ناسپاسى كسى ناراحتى، ابتدا و پيش از هر چيز فكرت را متوجه خودت كن. زيرا اگر به حسن نيت چنين آدمى ايمان داشته اى، مسلما خودت اشتباه كرده اى. اگر به او محبت كرده اى ولى انتظار داشته اى تلافى كند، باز هم خودت اشتباه كرده اى. مگر از كمک كردن به ديگرى چه انتظارى داشته اى؟ مگر همين كافى نیست كه از قوانين طبيعت خودت تبعيت كرده اى، بدون انكه توقع داشته باشى به تو پاداش بدهند؟ اين درست مثل ان است كه چشم و پا براى ديدن و راه رفتن درانتظار پاداش باشند. درحقيقت، همانطوركه اين اعضا براى كار معينى خلق شده اند و با عمل به مقتضاى طبيعتشان وظيفه خويش را انجام می دهند، انسان هم براى مهربانى به ديگران افريده شده و وقتى به ديگران مهربانى می كند، يا به رفاه عمومى كمك می کند، به مقتضاى طبيعت خود عمل می كند و وظيفه اش را انجام می دهد.


اغلب از این امر در شگفت میمانم که هر انسانی با انکه

خود رابيش از ديگران دوست دارد، به عقيد دیگران درباره خودش بيش ازعقيده خود درباره خويشتن اهميت می دهد. مطمئنا اگر خدایی يامشاور فرزانه اي به او فرمان دهد که هر فكر و قصدي را‌که به قلبش خطور مى كند بى درنگ علنی سازد، حتى يك روز هم اين حالت را تحمل نخواهد كرد. بنا براين، ما به قضاوت ديگران درباره خودمان بسيار بيش تراز قضاوت خويش درباره خودمان اهمیت مى دهيم.

فرم ارسال نظر