» یادگاری اثر نفس سلیمانی

یادگاری اثر نفس سلیمانی

به شیشه‌ی کوچک لاک خیره می‌شوم؛ ناخودآگاه لبخند می‌زنم. چهره‌اش را می‌بینم و به چشمانش نگاه می‌کنم.

برش می‌دارم و در دستانم فشارش می‌دهم. احساس می‌کنم او را در آغوش می‌فشارم؛ دلتنگ می‌شوم.

درش را باز می‌کنم و بو می‌کشم؛ انگار که او را می‌بویم.

لبخند می‌زنم، قلم را بیرون می‌آورم و روی ناخنم می‌کشم… خاطراتمان مرور می‌شود.

لحظه‌هایی که مرا در آغوش می‌کشید، لحظه‌هایی که در انتظار می‌گذشت، لحظه‌هایی که گونه‌هایم خیس می‌شد.

لبخند می‌زنم و به دستانم نگاه می‌کنم. زیباست… کاش بود و می‌دید که چقدر ناخن‌هایم زیبا شده.

این لاک، تنها دارایی من از لحظاتی است که با او گذشته؛ نمادی برای واقعی بودن ماجرا تا بتوانم باور کنم رویا نبوده است.

آهی می‌کشم…

به فکر فرو می‌روم.

نمی‌دانم باید نگهش دارم یا دور بیندازمش؟

توصیه کرده‌اند که وقتی رابطه‌ای تمام می‌شود باید تمام هدایا و وسایل را دور بریزیم.

ولی نه!

چرا باید از زندگی‌ام فرار کنم؟

چرا باید انکارش کنم؟!

مگر نمی‌گویند هر چه عشق بورزیم بزرگ‌تر می‌شویم؟

چشم‌هایم را می‌بندم.

ما بزرگ بودیم…

اما با دوست داشتن، کوچک شدیم.


نظرات
arrow مهسا
عالی بود????❤️
فرم ارسال نظر