۲ سال پیش
» مهندس کوچک، مسیر بزرگ اثر نفس سلیمانی
صبح روز دفاع، هوا هنوز نیمهتاریک بود و سکوت سنگین شهر روی خیابانها نشسته بود.
فرزانه پشت پنجرهی اتاقش ایستاد. پرده را کنار زد و به آسمان کمرنگ نگاه کرد. چشمانش را بست، نفس عمیقی کشید و با صدایی که فقط خودش میشنید، با خدا حرف زد:
برای خواندن ادامه این ماجرا، فایل کامل داستان را از لینک زیر دانلود کنید.
https://drive.google.com/uc?export=download&id=1G427lQPSefyWOI2GV-hWgxTUoAeEEJvV
در صورتی که باز نشد ، لینک را کپی و در مرورگر خود جایگذاری (Paste) کنید.

وبلاگ نِت بوک
چقدر عمیق، پرمعنا و دلنشین… از اون نوشتههایی که آدم دلش میخواد چند بار بخونتشون.